فرهنگستان
وقتی دردی آزارت نمیدهد نمیتوانی دست به قلم ببری!چون وظیفه هر قلمی دردمندانه نوشتن است نه نوشتن!

ستاره می‌دمد از صورت چنان ماهت

خبرگزاری فارس: «عباس عنقا» از شاعران آئینی و دبیر انجمن نغمه‌سرایان مذهبی شرق تهران، غزل جدیدی به‏مناسبت سالروز میلاد حضرت مهدی(عج) سروده و در اختیار خبرگزاری فارس قرار داده است.


هر آنكه نرگس مست به باغ جان دارد
به شاخسار وجودش تو نغمه‌خوان دارد

به روی خوب تو شد دیدگان شعبان باز
به یُمن روی تو این ماه قدرشان دارد

ستاره می‌دمد از صورت چنان ماهت
ز دامنی كه در آن مهر مهربان دارد

به انتظار تو ای پیك خوش‌خبر شب و روز
نگر كه باد صبا زلف گل‌فشان دارد

بیا كه نبض زمان می‌تپد به سینه مرا
به اعتبار دهانی كه الآمان دارد

تمام عمر شریفش به خرّمی گذرد
دلی كه عشق تو یا صاحب‌الزمان دارد

ز كوچه‌های سحرگاهی گل و ریحان
كه عطر نام تو ای دوست تازه جان دارد

كسی ز داغ دل ماست با خبر در عمر
كه از فراق رخت اشك ارغوان دارد

ز گلّه گرچه شباهت زدند مردم را
حصاری این رمه را دیده شبان دارد

همیشه كشور ایران مصون ز مشكل‌هاست
چرا كه همچو تو مهدی پاسبان دارد

زمین شعائر مهر تو مهربان نكند
كه پاس حرمت تو ماه آسمان دارد

به ناله‌های نفس‌ خستگان منتظران
قسم ز ظهور تو را قلب شادمان دارد

به آرزوی تو عمر گذشت و می‌گویم
كسی كه داشت تو را سود بی‌زیان دارد

اگر چه لانه عنقا ز دیده پنهان است
به قاف مهر تو ای دوست آشیان دارد




طبقه بندی: اشعار، 
ارسال توسط ربابه ابراهیم زاده

بی‌قرار تؤام و در دل تنگم گِله‌هاست

آه! بی‌تاب شدن عادت کم حوصله‌هاست

مثل عکس رُخ مهتاب که افتاده در آب

در دلم هستی و بین من و تو فاصله‌هاست

بی‌تو هر لحظه مرا، بیم فرو ریختن است

مثل شهری که به روی گُسل زلزله‌هاست

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد؟

دیدنت آرزوی روز و شب چلچله‌هاست

باز می‌پرسم از آن مسئلة دوری و عشق

و ظهور تو جواب همة مسأله‌هاست

«ابوالفضل نظری»

سخن ما با شما محبان و مُنتظران امام عصر، به وادی عشق کشیده شده است. وادی عشق، وادی پُر خطر و خونی است که مردان بسیاری در این میدان سپر افکنده‌اند و در مصاف با عشق، مقهور و مغلوب آن شده‌اند:

هرچه گویم عشق را شرح و بیان

چون به عشق آیم خجل گردم از آن

گرچه تفسیر زبان روشنگر است

لیک عشق بی‌زبان روشن‌تر است

چون قلم اندر نوشتن می‌شتافت

چون به عشق آمد، قلم برخود شکافت

چون سخن در وصف این حالت رسید

هم قلم بشکست و هم و کاغذ درید

در نیاید، عشق در گفت و شنید

عشق دریاییست، قعرش ناپدید

قطره‌های بحر را نتوان شمرد

هفت دریا پیش آن بحر است خُرد

«دفاتر مختلف مثنوی معنوی مولوی»

راستی ما که هستیم؟ و چه داریم که این‌گونه سخن از عشق حضرت معشوق پرده نشین عجل الله تعالی فرجه الشریف می‌زنیم و بلند و رسا فریاد می‌زنیم که:

فاش می‌گویم و از گفتة خود دلشادم بندة عشقم و از هر دو جهان آزادم

«حافظ»

ما نمی‌دانیم و نمی‌توانیم شکر این نعمت را چگونه بجای بیاوریم که گِل ما را از باقی ماندة گلِ حضرت مهدی «روحی و ارواح العالمین له الفدا» سرشته‌اند.

ما خودمان خوب می‌دانیم که این عشق را به ما داده‌اند و امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف ما را از میان همة بندگان خدای سبحان را صلا زده است و سر سفرة کریمانة خویش نشانده است.

من بی‌مایه که باشم که خریدار تو باشم؟

حیف باشد که تو یار من و من یار تو باشم

تو مگر سایة لطفی به سروقتِ من آری

که من آن مایه ندارم که به مقدار تو باشم

خویشتن بر تو نبندم که من از خود نپسندم

که تو هرگز گُل من باشی و من خار تو باشم

هرگز اندیشه نکردم که کمندت به من افتد

که من آن وَقع ندارم که گرفتار تو باشم

هرگز اندر همه عالم نشناسم غم و شادی

مگر آن وقت که شادی خور و غمخوار تو باشم

گُذر از دست رقیبان نتوان کرد به کُویت

مگر آن وقت که در سایة زنهار تو باشم

مردمان عاشق گفتار من ای قبلة خوبان!

چون نباشند؟ که من، عاشق دیدار تو باشم

من چه شایستة آنم که تو را خوانم و دانم

مگرم هم تو ببخشی که سزاوار تو باشم

در پی پاسخ به این پرسش بوده‌ایم که: ما کی؟ کجا؟ و چگونه؟ به شرف این عشق نایل آمده‌ایم؟ جواب آن بود که در واقعه‌ای به نام «عشق غایبانه» و در عالم ارواح، ما عاشق آفریده شدیم و ماجرای این عشقِ غایبانه تا عالم ناسوت کشیده شده است.

در خصوص ابعاد مختلفِ عشق غایبانه، سخن‌ها بسیار گفته‌ایم و امروز کلام خودمان را در این باره به حول و قوة الهی، ادامه می‌دهیم.

جذبة حضرت معشوق پرده نشین عجل الله تعالی فرجه الشریف:

یکی دیگر از ابعادِ عشقِ غایبانه، «جذبة نامرئیِ» حضرت دلدار «روحی وله الفدا» است. «جذبه» را اهل معنا، گاه «کشش» می‌گویند؛ و گاهی «برقِ عشق» و گاهی هم «کمند نامرئی» یار.

جناب حافظ که ـ خود از مجذوبانِ امام زمان «سلام الله علیه» است ـ «جذبه» را در برخی از ابیات عرضی و قدسی خود، «برقِ عشق» نامیده است:

دیدی ای دل که غمِ عشق دگر باره چه کرد؟

چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد؟

آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت

آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد؟

برقی از منزل لیلی بدرخشید «سحر»

وه که با خرمن مجنونِ دل افگار چه کرد؟

برقِ عشق، آتش غم در دلِ حافظ زد و سخوت

یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد؟

«حافظ»

مرحوم حضرت علامة طباطبایی «رضوان الله تعالی علیه» ریشة عشق‌های غایبانه را «جذبة یار» می‌داند و معتقد است که تا این «جذبه» نباشد، پای هیچ سالکی به باغستان سبز عشق نمی‌رسد. ایشان در یکی از اشعار ناب عرفانی خویش، از «جذبه» به «کشش» نام برده است. در غزل عارفانه ـ عاشقانة حضرت علامة طباطبایی، از اسرار بسیاری پرده برداشته شده است:

مِهر خوبان، دل و دین از همه بی‌پروا بُرد

رُخ شطرنج نبرد آنچه رُخ زیبا بُرد

تو مپندار که مجنون سرِ خود مجنون شد

از سَمَک تا به سُهایش کشش لیلا بُرد

من به سرچشمه خورشید نه خود بُردم راه

ذرّه‌ای بودم و مهر تو مرا بالا بُرد

من خسی بی‌سروپایم که به سیل افتادم

او که می‌رفت مرا هم به دلِ دریا بُرد

جام صهبا به کجا بود و مگر دست که بود

که در این بزم بگردید و دل شیدا بُرد؟

خم ابروی تو بود و کف مینوی تو بود

با برافروخته رویی که قرار از ما بُرد

همه یاران به سر راه تو بودیم، ولی

خم ابروت مرا دید و زمن یغما بُرد

همه دلباخته بودیم و هراسان که غمت

همه را پشت سر انداخت مرا تنها بُرد

تا عاشق شدن باید راه طولانی را طی کرد. یکی از مراحل عجیب و اسرارآمیز پیش از عاشقی، «جذبه» است. جذبه فراهم آوردنِ عشق است. اما خود این جذبه، دارای مراحل سه گانه‌ای است که اهل بشارت در کلمات اشارت‌آمیز خود، اسرار آن را با ما، در میان گذاشته‌اند. برای آشنایی با مراحل سه گانة مجذوبیت به محضر حضرت جلال الدین مولوی می‌رویم و از او می‌خواهیم که با ما به اندازة فکر و طاقت خودمان، سخن بگوید.

مراحل سه گانة مجذوبیت از دیدگاه مولوی:

جناب جلال الدین مولوی، در مثنوی معنوی، برای آشنایی و درک مفهوم بلند «مجذوبیت» با خوانندگان خود، با زبان تمثیل سخن گفته است.

1. مرحلة اول مجذوبیت (اثر و ردپای یار):

صیادی که برای شکار آهو به نخجیرگاه می‌رود، پس از گذشت و گذر بسیار و جست‌وجوی فراوان، سرانجام به صید خود نزدیک می‌شود و او را چند قدمی خویش می‌بیند.

صیدِ او، آهویی است که چابک رعنا و بسیار زیبا صیاد با دیدن چنین آهویی، اولاً: دلرُبوده‌ای او می‌گردد؛ ثانیاً: بی‌درنگ در پی شکار او می‌شود.

آهو آن قدر زیبا و دلرباست که دل از صیاد می‌رُباید و او را شیفته و شیدایی خود می‌گرداند. حالا دیگر صیاد فقط با پا نیست که به دنبال صید خویش است؛ او این را با دل طی می‌کند.

آهو که لحظاتی به جلوه درآمد و با حرکات دلفریب خویش، دل از کف صیاد برد، با چابکی و چالاکی از صحنة صید می‌گریزد و از چشم صیاد ناپدید می شود. اما صیاد؛ فقط صیاد نیست؛ دل از دست داده‌ای است که اختیار دلش با خودش نیست.

همه یاران به سر راه تو بودیم، ولی خم ابروت مرا دید و زمن یغما بُرد

«علامه طباطبایی»

آنچه اکنون از صید و از آن آهوی خوش خرام در نزد صیاد دلِ از دست داده باقی مانده است، ردپایی است که از او روی زمین حک شده است. آهو رفته است، ولی اثر پای او و رَد پای او روی زمین باقی مانده است. با دیدن رد پای آهو، جانی در بدن کم رمق صیاد دمیده می‌شود. او عزمْ جزم می‌کند که آن رد پا را دنبال کند و در جست‌وجوی آهو، دست از طلب ننشیند تا سرانجام بتواند صید خود را در آغوش کشد.

جناب لسان الغیب، حافظ شیرازی، از مجذوبان سالک و از صیدشدگان وادی حضرت محبوب پرده‌نشین است. تمامی مراحل سه گانه مجذوبیت را با همة جاذبه‌های نامرئی و مردافکنش، تجربه کرده است. بعضی از غزل‌های ناب و نایاب او شرح حال مراحل سه گانة مجذوبیت است. غزلی را که در زیر می‌خوانید، مربوط به مرحلة اول مجذوبیت است. مرحله‌ای که حافظ در کمند جذبة یار می‌افتد و حضرت معشوق از وی دلرُبایی می‌کند:

دل از من برد و روی از من نهان کرد

خدا را با که این بازی توان کرد

شب تنهاییم در قصد جان بود

خیالش لطف‌های بی‌کران کرد

چرا چون لاله خونین دل نباشم

که با ما نرگسِ او سرگران کرد

که را گویم که با این درد جانسوز

طبیبم قصدِ جانِ ناتوان کرد

بدانسان سوخت چون شمعم که بر من

صُراحی گریه و بر بط فغان کرد

صبا گرچاره داری وقت وقتست

که درد اشتیاقم قصد جان کرد

میان مهربانان کی توان گفت

که یار ما چنین گفت و چنان کرد

عدو با جانِ حافظ آن نکردی

که تیر چشمِ آن ابرو کمان کرد

«حافظ»




طبقه بندی: اشعار،  دینی، 
ارسال توسط ربابه ابراهیم زاده
مرتبه
تاریخ : دوشنبه 9 خرداد 1390
1 Haydar Baba, yıldırımlar çakınca,
Seller sular şakıldayıp akınca,
Kızlar ona saf bağlayıp bakınca,
Selām olsun, şevketinize, elinize,
Benim de bir adım gelsin dilinize.

2 Haydar Baba, kekliklerin uçunca,
Çalı dibinden tavşan kalkıp kaçınca,
Bahçelerin çiçeklenip açınca,
Bizi de bir mümkün ise yād eyle,
Açılmayan yürekleri şād eyle.

3 Bayram yeli çardakları yıkınca,
Nevruz gülü, kar çiçeği çıkınca,
Ak bulutlar gömleklerini sıkınca,
Bizi de bir yād eyleyen sağ olsun,
Dertlerimiz koy dikelsin, dağ olsun.

4 Haydar Baba, güneş sırtını dağlasın,
Yüzün gülsün, çeşmelerin ağlasın,
Çocukların bir deste gül bağlasın,
Yel gelince ver getirsin bu yana,
Belki benim yatmış bahtım uyana.

 

5 Haydar Baba, senin yüzün ak olsun,
Dört bir yanın çeşme olsun, bağ olsun,
Bizden sonra senin başın sağ olsun,
Dünya kaza ve kader, ölüm yitimdir,
Dünya boyu oğulsuzdur, yetimdir.

6 Haydar Baba, yolum senden ayrıldı,
Ömrüm geçti, gelemedim geç oldu,
Hiç bilmedim güzellerin ne oldu,
Bilmezidim dönemeç var, dönme var,
Kaybolma var, ayrılık var, ölüm var.

7 Haydar Baba, yiğit emek yitirmez,
Ömür geçer, esef yara kapatmaz,
Nāmert olan ömrü tamamlayamaz,
Biz de vallahi unutmayız sizleri,
Göremesek helāl edin bizleri.

8 Haydar Baba, Mir Ejder seslenince,
Köy içine ses ve seda düşünce,
Āşık Rüstem sazını dillendirince,
Hatırında mıdır ne korkuyla kaçardım,
Kuşlar gibi kanat çalıp uçardım.

 

9 Şengülava yurdu, āşık elması,
Bazen gidip orda misafir kalmak,
Taş atmak, elma ayva düşürmek,
Kalmış tatlı uyku gibi hatırımda,
İz bırakmış ruhumda, her şeyimde.

10 Haydar Baba, Kuru Göl'ün kazları,
Gediklerin ıslık çalan sazları,
Kendin köyün sonbaharları, yazları,
Bir sinema perdesidir gözümde,
Tek oturup seyrederim kendimde.

11 Haydar Baba, Kara Çimen caddesi,
Kervancıların gelir sesi sedası,
Kerbelā'ya gidenlerin kazāsı,
Düşsün bu aç yolsuzların gözüne,
Medeniyetin uyduk yalan sözüne.

12 Haydar Baba, şeytan bizi azdırmış,
Muhabbeti yüreklerden kazdırmış,
Kara günün alın yazısını yazdırmış,
Salmış halkı birbirinin canına,
Barışı bulaştırmış kanına.

 

13 Gözyaşına bakan olsa kan akmaz,
İnsan olan hançer beline takmaz,
Ama yazık kör tuttuğunu bırakmaz,
Cennetimiz cehennem olmaktadır,
Zilhiccemiz muharrem olmaktadır.

14 Hazan yeli yaprakları dökünce,
Bulut dağdan inip köye çökünce,
Şeyhelislām güzel sesini yükseltince,
Hasretli söz yüreklere değerdi,
Ağaçlar da Allah'a baş eğerdi.

15 Tatlı Çeşme taşla kumla dolmasın,
Bahçeleri sararmasın solmasın,
Ordan geçen atlı susuz olmasın,
De ki çeşme hayrın olsun akarsan,
Ufuklara humar humar bakarsan.

16 Haydar Baba, dağın taşın yalçını,
Keklik ötüyor arkasında yavrusu,
Kuzuların akı, bozu, karası,
Bir gideydim dağlar dereler boyu,
Okuyaydım çoban döndür kuzuyu.

 

17 Haydar Baba Sulu Yer'in ovasında,
Pınar kaynar çayın, çimenin gözünde,
Pınar otu yüzer suyun yüzünde,
Güzel kuşlar ordan gelip geçerler,
Halvetleyip pınardan su içerler.

18 Biçin vakti sünbül biçen oraklar,
Öyle bil ki zülfü tarar taraklar,
Avcılar bildırcını araştırır,
Biçiciler ayranlarını içerler,
Bir pinekleyip sonra kalkıp biçerler.

19 Haydar Baba, köyün güneşi batınca,
Çocukların akşamlığını yiyip yatınca,
Ay buluttan çıkıp, göz kırpınca,
Bizden de bir sen onlara kıssa de,
Kıssamızda çokça gam ve gusse de!

20 İhtiyar nine gece masal söyleyince,
Rüzgār çıkıp kapıyı bacayı dövünce,
Kurt keçinin şengülünü yiyince,
Ben dönüp bir daha çocuk olaydım,
Bir gül açıp ondan sonra solaydım.

 

21 Hala Can'ın bal bükmesini yerdim,
Sonra kalkıp elbisemi giyerdim,
Bahçelerde terennümü söylerdim,
Ah kendimi o nazlandırdığım günlerim,
Ağaç binip at gezdirdiğim günlerim.

22 Heçi teyze çayda çamaşır yıkardı,
Memmed Sadık evlerini sıvardı,
Hiç bilmezdik dağ mı, taş mı, duvar mı,
Neresi olsa zıplayarak aşardık,
Allah ne hoş gamsız gamsız yaşardık.

23 Şeyhelislām münacatı söylerdi,
Meşed Rahim cübbeyi giyerdi,
Meşdaceli bozbaşları yerdi,
Biz hoş idik hayrat olsun, düğün olsun,
Fark eylemez her ne olacaksa koy olsun.

24 Melik Niyaz tüfeğini atardı,
Atını koşturup çaprazlama vururdu,
Şahin gibi gedik başını tutardı,
Etraflara kızlar açmış pencere,
Pencerelerde ne güzel manzara.

 

25 Haydar Baba, köyün düğününü yapınca,
Kızlar gelinler kına, fitil satınca,
Bey geline damdan elma atınca,
Benim de o kızlarında gözüm var,
Āşıkların sazlarında sözüm var.

26 Haydar Baba, pınarların yarpuzu,
Bostanların hıyarı, karpuzu,
Çerçilerin ak nöbet şekeri, sakızı,
Şimdi de yine, damağımda tat verir,
Yitkin giden günlerimden yād verir.

27 Bayram idi, gece kuşu ötüyordu,
Nişanlı kız bey çorabını örüyordu,
Herkes şalını bir bacadan sokuyordu,
Ah ne güzel adettir şal sallamak,
Bey şalına bayramlığını bağlamak.

28 Şal istedim ben de evde ağladım,
Bir şal alıp, tez belime bağladım,
Gulam'lara koştum şalı salladım,
Fatma teyze bana çorap bağladı,
Han Nene'mi hatırlayıp ağladı.

 

29 Haydar Baba, Mirzemmed'in bahçesi,
Bahçelerin ekşi, tatlı eriği,
Gelinlerin dizmeleri, rafları,
Hey dizilir gözlerimin rafında,
Çadır kurar hatıralar safında.

30 Bayram olup kızıl balçık ezerler,
Nakış yapıp odaları bezerler,
Raflarda dizmeleri dizerler,
Kızın gelinin fındıkçası, kınası,
Heveslenir anası kaynanası.

31 Bakūcunun sözü, sohbeti, kāğıdı,
İneklerin bulaması, ağızı,
Çarşambanın cevizi, kuru üzümü,
Kızlar der: "atıl matıl çarşamba,
Ayna gibi bahtım açıl çarşamba."

32 Yumurtayı güzel güllü boyardık,
Çakıştırıp kırılanları soyardık,
Oynamaktan bir defa acaba doyar mıydık
Ali bana yeşil aşık verirdi,
Rıza bana nevruz gülü dererdi.

 

33 Nevruz Ali harmanda döven sürerdi,
Bazan inip samanları kürürdü,
Dağdan da bir çoban iti ürürdü,
O zaman gördün eşek ayak sakladı,
Dağa bakıp kulaklarını dikti.

34 Akşam üstü sürü ile gelince,
Sıpaları çekip vururduk bende,
Sürü geçip gidip yetince köye,
Hayvanları çıplak binip sürerdik,
Söz çıksaydı sine gerip savardık.

35 Yaz gecesi çayda sular şarıldar,
Taşlar kayalar selde aşıp harıldar,
Karanlıkta kurdun gözü parıldar,
Köpekler gördün, kurdu seçip ulaştı,
Kurt da gördün kalkıp gedikten aştı.

36 Kış gecesi tavlaların odası,
Köylülerin oturduğu, yatağı,
Ocakta yanar ateşin yanağı,
Şebçeresi, cevizi, iğdesi,
Köyü kaplar gülüp konuşmak sesi.

 

37 Şuca teyzeoğlunun Bakū hediyesi,
Damda kurduğu semaveri, sohbeti,
Hatırımdadır düzgün boyu, kameti,
Genç ölünün düğünü döndü yas oldu,
Nene Kız'ın baht aynası kırıldı.

38 Haydar Baba, Nene Kız'ın gözleri,
Rahşende'nin tatlı tatlı sözleri,
Türkçe dedim okusunlar kendileri,
Bilsinler ki adam gider, ad kalır,
Güzelden pisten ağızda bir tat kalır.

39 Yaza doğru güneş güneyi dövünce,
Köy çocukları kar topunu sevince,
Kayakçılar dağda kayak kayınca,
Benim ruhum öyle bilin ordadır,
Keklik gibi batmış, kalmış, kardadır.

40 İhtiyar Nene uzatınca işini,
Güneş bulutta eğirirdi iği,
Kurt kocalıp çektirince dişini,
Sürü kalkıp etraflardan aşardı,
Bakraçların sütü aşıp taşardı.

 

41 Hatçe Sultan hala dişini kısardı,
Molla Bakır amca oğlu tez sinerdi,
Tandır yanıp duman evi basardı,
Çaydanlığımız demir üstünde kaynardı,
Kavurgamız saç içinde oynardı.

42 Bostan bozup getiriyorduk aşağı,
Dolduruyorduk evde tahtayı, tabağı,
Tandırlarda pişiriyorduk kabağı,
Kendisini yiyip çekirdeklerini çıtlatıyorduk,
Çok yemekten tam az kalsın çatlıyorduk.

43 Verziğan'dan armut satan gelince,
Çocukların sesi düşerdi köye,
Biz de bu yanda işitip bilince,
Zıplayarak bir haykırış salardık,
Buğday verip armutlardan alırdık.

44 Mirza Taki'yle gece gittik çaya,
Ben bakıyorum selde boğulmuş aya,
Birden ışık düştü karşı bahçeye,
Eyvah dedik kurttur, döndük kaçtık,
Hiç bilmedik ne vakit küllükten aştık.

 

45 Haydar Baba, ağaçların yüceldi,
Ama yazık, civanların kocaldı,
Tokluların zayıflayıp takattan düştü,
Gölge döndü, güneş battı, kaş karardı,
Kurdun gözü karanlıkta açıldı.

46 İşitmişim yanıyor Allah çerağı
İşler olmuş mescidinizin pınarı,
Rahat olmuş köyün evi, çocuğu,
Mansur Han’ın eli kolu var olsun,
Nerde kalsa Allah ona yār olsun.

47 Haydar Baba, Molla İbrahim var mı, yoksa yok mu?

 Mektep açar mı, okuyor mu çocuklar, yoksa yok mu?

 Harman vakti mektebi kapatıyor mu, yoksa yok mu?
Benden hocaya eriştirirsin selām,
Edepli, söz götürmez bir selām.
.
48 Hatce Sultan hala gitmiş Tebriz’e,
Ama ne Tebriz ki gelemiyor bize,
Yavrum kalkın bırakalım gidelim evimize,
Baba öldü birliğimiz dağıldı,
Ne kadar koyun varsa yabana gidip sağıldı

 

49 Haydar Baba, dünya yalan dünyadır,
Süleyman’dan Nuh’tan kalan dünyadır,
Oğul doğuran, derde salan dünyadır,
Her kimseye her ne vermişse almıştır,
Eflatun’dan bir kuru ad kalmıştır.

50 Haydar Baba, yār ve yoldaş döndüler,
Bir bir beni çölde bırakıp çekildiler,
Çeşmelerim, çerağlarım söndüler,
Kötü yerde gün döndü, akşam oldu,
Dünya bana Şam harabesi oldu.

51 Amca oğluyla gittiğimiz gece, Kıpçağa,
Ay ki çıktı atlar başladı oynamağa,
Tırmanıyorduk, dağdan aşıyorduk dağa,
Meşmemi Han kır atını oynattı,
Tüfeğini aşırdı şakıldattı.

52 Haydar Baba, Kara Göl’ün deresi,
Huşgenabın yolu, bendi, arkı,
Orda düşer çil kekliğin yavrusu,
Ordan geçer yurdumuzun kendisine,
Biz de geçelim yurdumuzun sözüne.

 

53 Huşgenabı kötü güne kim atmış?
Seyyidlerden kim ölmüş, kim kalmış?
Āmir Gaffar’ın damını taşını kim almış?
Pınar yine gelip gölü dolduruyor mu?
Yoksa kuruyup bahçeleri solduruyor mu?

54 Āmir Gaffar seyyidlerin tacıydı,
Şahları avlaması, çaprazıydı,
Merde tatlı, nāmerde çok acıydı,
Mazlumların hakkı üstüne titrerdi,
Zalimleri kılıç gibi keserdi.

55 Mir Mustafa dayı yüce boy baba,
Heykelli, sakallı Tolstoy baba,
Eylerdi yas meclisini toy baba,
Huşgenabın yüzsuyu, fazileti,
Mescitlerin, meclislerin gösterişlisi.

56 Mecdüssādat gülerdi bağlar gibi,
Gürülderdi bulutlu dağlar gibi,
Söz ağzında erirdi yağlar gibi,
Alnı açık, güzel, derin anlardı,
Yeşil gözler çerağ gibi yanardı.

 

57 Benim babam sofralı bir kişiydi,
El elinden tutumak onun işiydi,
Güzellerin āhire kalmışıydı,
Ondan sonra çarklar dönmüşler,
Muhabbetin çerağları sönmüşler.

58 Mir Salih’in delice hareket etmesi,
Mir Azizin tatlı şahsey gitmesi,
Mir Memmedin kurulması, bitmesi,
Şimdi desek hikāyedir, masaldır,
Geçti, gitti, yitti, battı, dağıldı.

59 Mir Abdul’un aynada kaş yakması,
Uçlarından kaşının akması,
Uzanması, damdan duvardan bakması,
Şah Abbasın dürbünü, hayırla yād edilsin..
Huşgenabın hoş günü, hayırla yād edilsin.

60 Sitare hala çörekleri yapardı,
Mir Kadir de her an birini kapardı,
Kapıp yiyip tay gibi koşardı,
Gülünecek şeydi onun çörek kapması,
Halamın da hamur kepçesinin şaplaması.

 

61 Haydar Baba, Āmir Haydar neyliyor,
Muhakkak, yine semaveri kaynıyor,
Daha kocalmış alt çenesiyle çiyniyor,
Kulak batmış, gözü girmiş kaşına,
Yazık hala, hava gelmiş başına.

62 Hanım hala, Mir Abdulun sözünü,
İşitince eğer ağzını gözünü,
Azraile verir onun kendisini,
Davalarını şaka ile katarlar,
Eti yiyip kafayı vurup yatarlar.

63 Fizze Hanım, Huşgenab’ın gülüydü,
Āmir Yahya amca kızının kuluydu,
Ruhsāre artist idi, sevgiliydi,
Seyyid Hüseyin Mir Salih’i taklit eder,
Āmir Cafer gayretlidir, kan salar.

64 Sabah erken sığırtmaçlar gelirdi,
Koyun kuzu damda bacada melerdi,
Hala Can’ım körpelerini belerdi,
Tandırların yükselirdi dumanı,
Çöreklerin güzel kokusu, sıcağı

 

65 Güvercinler küme halinde kalkıp uçarlar,
Güneş ışıklarını saçınca kızıl perde açarlar,
Kızıl perde açıp yığıp kaçarlar,
Güneş yükselip artar dağın celāli,
Tabiatın gençleşir cemali.

66 Haydar Baba, karlı dağlar aşınca,
Gece kervan yolunu kaybedip şaşırınca,
Ben nerdeysem, Tahran’da veya Kāşan’da
Uzaklardan gözüm seçer onları,
Hayal gelip aşıp geçer onları.

67 Bir çıkaydım Dam Kaya’nın taşına,
Bir bakaydım geçmişine, yaşına,
Birgöreydim neler gelmiş başına,
Ben de onun karlarıyla ağlardım,
Kışın dondurduğu yürekleri dağlardım.

68 Haydar Baba, gül goncası handandır,
Ama yazık, yürek gıdası kandır,
Hayat bir karanlık zindandır,
Bu zindanın kapısını açan yok,
Bu darlıktan bir kurtulup kaçan yok.

 

69 Haydar Baba, gökler bütün dumandır,
Günlerimiz birbirinden yamandır,
Birbirinizden ayrılmayın amandır,
İyiliği elimizden almışlar,
İyi bizi kötü güne salmışlar.

70 Bir sorun bu beddualı felekten,
Ne istiyor bu kurduğu tuzaktan
De ki geçirt yıldızları elekten,
Koy dökülsün, bu yer yüzü dağılsın,
Bu şeytanlık kurgusu bir yığılsın.

71 Bir uçaydım bu çırpınan yel ile, Yarışaydım dağdan inen sel ile,
Ağlaşaydım uzak düşen el ile,
Bir göreydim ayrılığı kim saldı,
Ülkemizde kim kırıldı, kim kaldı.

72 Ben senin gibi dağa saldım nefesi,
Sen de döndür göklere sal bu sesi,
Baykuşun da dar olmasın kafesi,
Burda bir arslan darda kalmış bağırıyor,
Mürüvvetsiz insanları çağırıyor.

 

73 Haydar Baba, gayret kanın kaynarken,
Kara kuşlar senden kopup kalkarken,
O sarp yalçın taşlarınla oynarken,
Yüksel, benim himmetimi orda gör,
Ordan eğil, kametimi darda gör.

74 Haydar Baba, gece turna geçince,
Köroğlu’nun gözü kara seçince,
Kır atını binip kesip biçince,
Ben de burdan tez gayeye erişmem,
Ayvaz gelip erişmeyince yatmam.

75 Haydar Baba, mert oğullar doğur,
Nāmertlerin burunlarını sürt,
Gediklerde kurtları tut, boğ,
Koy kuzular sere serpe otlasın,
Koyunların kuyruklarını katlasın.

76 Haydar Baba, senin gönlün şād olsun,
Dünya durdukça ağzın dolu tad olsun,
Senden geçen tanıdık olsun, yabancı olsun,
De ki benim şair oğlum Şehriyar,
Bir ömürdür gam üstüne gam yığar



طبقه بندی: اشعار، 
ارسال توسط ربابه ابراهیم زاده

"DeleAria Group www.delearia.com"

 

بهار عشق شکوفا نمی شود بی تو - شعر امام زمان

 

بهار عشق شکوفا نمی شود بی تو
بیا که غنچه ی دل وا نمیشود بی تو


بر آی از افق ای آفتاب صبح امید
که شب رسیده و فردا نمی شود بی تو


هزار چشمه جوشان به دشتها جاریست
یکی روانه ی دریا نمی شود بی تو


ز سرد مهری شبهای هجر دلتنگم
بیا که عقده ی دل وا نمی شود بی تو


بیا،بیا گره از کار عاشقان بگشای
که عشق و عاطفه معنا نمی شود بی تو
 

 

"DeleAria Group www.delearia.com"

 

ای خدا کاش شود سال نوام عید فرج - شعر امام زمان

 

روزها نو نشده کهنه تر از دیروز است

گر کند یوسف زهرا نظری نوروز است

لحظه ها در تپش تاب و تب آمدنش

آسمان چشم به راه قدمش هر روز است

ای خدا کاش شود سال نوام عید فرج

که نگاهم نگران منتظر آن روز است

 

"DeleAria Group www.delearia.com"

 

زمان در تب نـوروز و نـگارم نرسیدست

جـهان محـو بهـارست و بهارم نرسیدست

سراسر همه گل روید از این خاک، ولیکن

بـه گلزار دلـم زهـره عـذارم نرسیدست

چه فرقی بکند کین شب عیدست، و یا روز

الا ای دل مـن لــیل و نـهارم نرسیدست

بپوشان رخ خود ای تو سـروش مه رنگین

کـه آن یــار مسیـحا به کنارم نرسیدست

تو ای باد بهاری مـده جولان به گلستان

روا نیست که خـوش نفحه سوارم نرسیدست

به ظاهر لب خندان و به باطن دل گریان

سُرورم همه بـاطل چو که یـارم نرسیدست

ز غم در تب و تابم ، و سوالم ز خود اینست

که سرخوش ز چه باشم چو قرارم نرسیدست

شدم شهره ی شهرم به دو چشمانِ سپیدم

بـه مرهـم ز نگـاهش، دل زارم نرسیدست

خـدایا مپسـندم دم مـرگی که قریبست

بگـویم بـه تـو حتـی به مزارم نرسیدست

بدان ллمنتظرا╗╗ مستی عشاق حرام است

درین لحظه که آن بـاده گسارم نرسیدست

 

شاعر : علیرضا قنادی




طبقه بندی: اشعار، 
ارسال توسط ربابه ابراهیم زاده
 
چون فتنه ز كروبی و از موسوی است/ ما بر سر خصم فتنه‌گر می‌كوبیم

خبرگزاری فارس: هر چند به دست فتنه‌گر مضروبیم/در چشم خلایق جهان محبوبیم/چون فتنه ز كروبی و از موسوی است/ما بر سر خصم فتنه‌گر می‌كوبیم


به گزارش خبرنگار ایثار و شهادت باشگاه خبری فارس «توانا»، مجتبی رحماندوست مشاور سابق رئیس جمهور در امور ایثارگران و از جانبازان سرافراز جنگ تحمیلی متأثر از اغتشاشات اخیر فتنه‌گران و خشم ملت ایران از گستاخی سران فتنه، دو رباعی سروده است كه در اختیار خبرگزاری فارس قرار داد.

از فتنه مفسدان به تنگ آمده‌ایم
بر محو فساد بی‌درنگ آمده‌ایم
از سستی ما دوباره جان می‌گیرند
این‌بار چو شیر بهر جنگ آمده‌ایم

***
هر چند به دست فتنه‌گر مضروبیم
در چشم خلایق جهان محبوبیم
چون فتنه ز كروبی و از موسوی است
ما بر سر خصم فتنه‌گر می‌كوبیم




طبقه بندی: اشعار، 
ارسال توسط ربابه ابراهیم زاده
مرتبه
تاریخ : جمعه 15 بهمن 1389

     

 امام زمان

 

ما را به یک کلاف نخ آقا قبول کن

یـا ایّهـا العــزیز! أبانـا! قــبول کن

آهی در این بساط به غیر از امید نیست

یـا نـاامیدمــان ننـمـا یـا، قـبـول کن

از یـاد بـرده ایم شمـا را پـدر! ولی

این کودک فراری خود را قبول کن

رسم کریم نیست که گلچین کند، کریم!

مـا را سَـوا نکـرده و یک جـا قـبول کن

گر بی نوا و پست و حقیریم و رو سیاه

اما به جــان حضرت زهـرا قبـول کن

گندم که نه، مقام شما بود لاجَرَم

رمز هبوط آدم و حوّا، قـبول کن

                                                   

                                                                                                 مجید لشکری

                                                                                                      تنظیم: گروه دین و اندیشه تبیان




طبقه بندی: اشعار، 
ارسال توسط ربابه ابراهیم زاده
مرتبه
تاریخ : سه شنبه 14 دی 1389
 

خبرگزاری فارس: میلاد عرفانی‌نژاد تقدیر شده جشنواره در شعر دفاع مقدس شعری با مطلع «هنوز از جبهه می‌آرند تابوت جوان‌ها را» را برای حاظران خواند.


به گزارش خبرنگار فارس، آئین اختتامیه نخستین جشنواره شعر دفاع مقدس دقایقی پیش در تالار مهر حوزه هنری با حضور محمود اكرامی فرد دبیر علمی جشنواره مصطفی محدثی خراسانی دبیر اجرایی حسن رسولی معاون ادبیات بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و جمعی از پیشكسوتان شعر و شاعران جوان برگزار شد.

در این مراسم میلاد عرفانی‌نژاد فرد تقدیر شده این جشنواره اثر سروده شده خود را برای حاضران خواند كه در ذیل این مطلب می‌آید.

به سیل اشك باید شست راه كاروان را
هنوز از جبهه می‌آرند تابوت جوان‌ها را

كدامین كاروان آهنگ یوسف با خودش دارد
غم ابرو كمانان می‌نوازد قد كمان‌ها را

نه پیراهن به تن مانده نه بوی پیرهن مانده
امان از این چنین داغی كه می‌برد امان‌ها را

به ما با چشم و ابرو گفته بودند از چنین روزی
ولی باور نمی‌كردیم این خط و نشان‌ها را

به دنبال جوان خوش قد و بالای خود بودند
همانانی كه با خود می‌بردند این استخوان‌ها را

اگر دریا نمی‌گنجد به كوزه با چه اعجازی
میان چفیه پیچیدند جسم پهلوان‌ها را

به ما گفتند یوسف‌ها به كنعان باز می‌گردند
ندانستیم با تابوت می‌آرند آنها را

به روی شانه لرزان مردم یك به یك رفتند
خدا از شانه مردم نگیرد این تكان‌ها را




طبقه بندی: اشعار، 
ارسال توسط ربابه ابراهیم زاده
مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 24 آذر 1389
 
قلب سقای تشنه لب اما/ از تب سرخ «العطش» پُر بود

خبرگزاری فارس: یوسف رحیمی شاعر متعهد كشورمان به مناسبت ایام محرم شعری سروده است.


به گزارش خبرگزاری فارس، یوسف رحیمی شاعر متعهد كشورمان به مناسبت ایام محرم شعری سروده است. این شعر به شرح زیر است:

مشك تشنه به روی دوشش بود
بی‌امان سوی علقمه می‌رفت
در نگاهش خروش دریا داشت
آسمان سوی علقمه می‌رفت

چشم‌ها محو شیوه‌ی رزمش
معركه از صلابتش پُر بود
قلب سقای تشنه لب اما
از تب سرخ «العطش» پُر بود

خنكای شریعه را حس كرد
چشم خود را به خیمه‌ها می‌دوخت
لب او در نهایت ایثار
در كنار فرات هم می‌سوخت

مشك از شوق گریه پُر می‌شد
كه تو لب تشنه ای و سیراب است
وَ تو از مشك خود پریشان تر
لب خشكت به یاد ارباب است

در هیاهوی موج‌های فرات
لحظه لحظه سراب می‌دیدی
لب خشك علی اصغر را
در زلالی آب می‌دیدی

جرعه جرعه وفا، محبت، عشق
مشك نه این سبوی ساقی بود
تو گمان می‌كنی كه آب ولی
همه‌ی آبروی ساقی بود

پر گشودی دوباره سوی حرم
تیرها نیز پر درآوردند
تا كه از راز تشنگیّ تو و
مشك لب تشنه سر درآوردند

ناگهان بغض مشك سر وا كرد
یك سه شعبه رسیده بود از راه
چشم‌های تو بوسه باران شد
در هجوم سه شعبه‌ها ناگاه

حاجت دست‌های پاك تو را
زودتر از خودت روا كردند
دست های گره گشای تو را
یك به یك از تنت جدا كردند

سنگ‌ها گرم استلام لبت
حج سرخت چه زود كامل شد
نیزه ها در طواف پیكر تو
بر سر تو عمود نازل شد

رمق از زانوان آقا رفت
بغض أدرك أخا كه سر وا كرد
از روی اسب، پرپر و بی‌دست
سجده‌ات را كه او تماشا كرد

تو به آغوش زخم‌ها رفتی
سایه‌ات از سر حرم كم شد
كمر كوه از غم تو شكست
قامت آسمان دگر خم شد

چشم‌ها در غروب تو می‌سوخت
دشت از داغ تو لبالب بود
تكیه گاه حرم! فراق تو
اول بی‌كسی زینب بود

بی‌پناهی خیمه‌ها، بی تو
هر دلی را پُر از محن می‌كرد
همه دیدند بعد تو ارباب
كهنه پیراهنی به تن می‌كرد




طبقه بندی: اشعار، 
ارسال توسط ربابه ابراهیم زاده
مرتبه
تاریخ : پنجشنبه 18 آذر 1389
 

ای حسین فاطمه این کینه هامان را ببین
قلب مجروح درون سینه هامان را ببین
یازده خورشید را کشتند و داغ تو فزون
تکه تکه زین ستم آیینه هامان را ببین

گرچه شد خورشید ما در پرده ی غیبت ولی
می رسد نورش ز ماه حضرت سید علی*
باز هم هر روز عاشورا و هر جا کربلا**
باز هم فتنه،  اگرچه هست حجت ها جلی

ترس ما کشته شدن یا غارت این خانه نیست
بلکه دنیایی شدن با مسلک کوفی گری ست
گر که بگذاریم امام خویش را تنها به تشویق هوا
فرق ما با آن جنایت پیشگان سفله چیست؟***

ای حسین فاطمه داغت درون قلب ماست
نهضتت رسواگر روی تمام فتنه هاست
شمر را در هر زمان نومید از قتلی کنیم****
که پی خورشید و مه دشنه به دست و بی حیاست

 

با اشك هاش دفتر خود را نمور كرد                     در خود تمام مرثیه ها را مرور كرد

ذهنش ز روضه های مجسم عبور كرد                  شاعر بساط سینه زدن را كه جور كرد

 

احساس كرد از همه عالم جدا شده ست

در بیت هاش مجلس ماتم به پا شده ست

 

در اوج روضه خوب دلش را كه غم گرفت          وقتی كه میزو دفتر و خودكار دم گرفت

وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت                   مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت

 

باز این چه شورش است كه در جان "واژه" هاست

شاعر شكست خورده ی طوفان "واژه" هاست

 

بی اختیار شد قلمش را رها گذاشت                      دستی ز غیب قافیه را كربلا گذاشت

یك بیت بعد واژه لب تشنه را گذاشت                    تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت

 

حس كرد پا به پاش جهان گریه می كند

دارد غروب فرشچیان گریه می كند

 

با این زبان چگونه بگویم چه ها كشید                   بر روی خاك وخون بدنی را رها كشید

او را چنان فنای خدا، بی ریا كشید                        حتی براش جای كفن؛ بوریا كشید

 

در خون كشید قافیه ها را، حروف را

از بس كه گریه كرد تمام لهوف را

 

اما در اوج روضه كم آورد و رنگ باخت              بالا گرفت كار و سپس آسمان گداخت

این بند را جدای همه روی نیزه ساخت                 خورشید سر بریده غروبی نمی شناخت

 

بر اوج نیزه گرم طلوعی دوباره بود

او كهكشان روشن هفده ستاره بود

 

خون جای واژه بر لبش آورد و بعد از آن...          پیشانیش پر از عرق سرد و بعد از آن...

خود را میان معركه حس كرد و بعد از آن...         شاعر برید و تاب نیاورد و بعد از آن...

 

در خلسه ای عمیق خودش بود و هیچ كس

شاعر كنار دفترش افتاد از نفس

 

سید حمید رضا برقعی

 

ســـلام مــن بــه مـحـرم، مـحـرم گــــل زهــرا

 

بـه لطـمه هـای ملائـک بـه مــاتـم گــل زهـرا

 

 

سـلام مـن بـه مـحـرم بـه تشنـگی عـجـیـبـش

 

بـه بـوی سیـب زمـینِ غـم و حـسین غریـبش

 

 

سلام من بـه محـرم بـه غصـه و غــم مـهـدی

 

به چشم کاسه ی خون وبه شال ماتم مـهـدی

 

 

سـلام من بــه مـحـرم  بـه کـربـلا و جـلالــش

 

به لحظه های پـرازحزن غرق درد و ملامش

 

 

سـلام مـن بـه مـحـرم بـه حـال خستـه زیـنـب

 

بـه بــی نـهــایــت داغ  دل شـکــستــه زیـنـب

 

 

سلام من به محرم به دست ومشک ابوالفضل

 

بـه نـا امیـدی سقـا بـه سـوز اشـک ابوالفضل

 

 

سـلام مـن بـه مـحـرم بـه قــد و قـا مـت اکـبـر

 

بـه کـام خـشک اذان گـوی زیـر نـیزه و خنجر

 

 

سلام من به محرم به دسـت و بـا زوی قـاسم

 

به شوق شهد شهادت حنـای گـیـسـوی قـاسم

 

 

سـلام مـن بـه مـحـرم بـه گـاهـواره ی اصـغـر

 

به اشک خجلت شاه و گـلـوی پـاره ی اصـغـر

 

 

سـلام مـن بـه مـحـرم به اضـطـراب سـکـیـنـه

 

بـه آن مـلـیـکـه، کـه رویش ندیده چشم مدینه

 

 

سـلام مـن بـه مـحـرم بـه عـا شـقـی زهـیـرش

 

بـه بـاز گـشـتـن حُر و عروج خـتـم به خیرش

 

 

سلام من بـه محرم  بـه مسـلـم و به حـبـیـبش

 

به رو سپیدی جوُن و به بوی عطر عجیـبـش

 

 

سلام من بـه محرم  بـه زنگ مـحـمـل زیـنـب

 

بــه پـاره، پـاره تــن بــی سـر مـقـابـل زیـنـب

 

 

سلام من به محـرم  به شـور و حـال عیـانـش

 

سلام من به حسـیـن و به اشک سینه زنـانش

 

 

 

السلام علی الشیب الخضیب السلام علی الخد تریب السلام علی البدن السلیب السلان علی الثغر المقروع السلام علی الراس المرفوع

 

ای ساربان آهسته ران آرام جان گم کرده ام

آخر شده ماه حسین من میزبان گم کرده ام

 

در میکده بودم ولی بیرون شدم چون غافلین

ای وای ازین بی حاصلی عمر جوان گم کرده ام

 

پایان رسد شام سیه آید حبیب من ز ره

اما خدا حالم ببین من مهربان گم کرده ام

 

ای وای ازین غوغای دل از دلبرم هستم خجل

وقت سفر ماندم به گل من کاروان گم کرده ام

 

نعمت فراوان دادی ام منت به سر بنهادی ام

اما ببین نامردی ام صاحب زمان گم کرده ام

 

من عبد کوی عشقم و من شاه را گم کرده ام

آقا تو را گم کرده ام مولا تو را گم کرده ام

 

بنوشتم این نامه چنین با خون دل ای مه جبین

اما ببین بخت مرا نامه رسان گم کرده ام

 

 

از زمین تا آسمان آه است می دانی چرا؟

یک قیامت گریه در راه است می دانی چرا؟

 

بر سر هر نیزه خورشیدی ست یک ماه تمام

بر سر هر نیزه یک ماه است می دانی چرا؟

 

اشهد ان لا...شهادت اشهد ان لا ...شهید

محشر الله الله است می دانی چرا؟

 

یک بغل باران الله الصمد آورده ام

نوبهار قل هوالله است می دانی چرا؟

 

راه عقل ازآن طرف راه جنون از این طرف

راه اگر راه است این راه است می دانی چرا؟

 

از رگ گردن بیا بگذر که او نزدیک توست

فرصت دیدار کوتاه است می دانی چرا؟

 

از کجا معلوم شاید ناگهانت برگزید

انتخاب عشق ناگاه است می دانی چرا؟

 

از محرم دم به دم هر چند ماتم می چکد

باز اما بهترین ماه است می دانی چرا؟

منبع :/imam-hossein.blogfa.com




طبقه بندی: اشعار، 
ارسال توسط ربابه ابراهیم زاده
مرتبه
تاریخ : سه شنبه 16 آذر 1389

پیامک(اس ام اسSMS) ماه محرم (یک بیتی و دوبیتی)

بازدلم غم گرفت دوباره ماتم گرفت
ماه محرم آمد تمام عالم گرفت
*******
دیباچه ی عشق و عاشقی باز شود
دلها همه آماده ی پرواز شود
با بوی محرم الحرام تو حسین
ایام عزا و غصه آغاز شود
*******
سلام من به محرم, محرم گل زهرا
به لطمه های ملائک, به ماتم گل زهرا
*******
بر سینه ی من نوشته بین الحرمین
نصف قلبم با ابالفضل،نصف دیگر با حسین
*******
دل را اگر از حسین بگیرم چه کنم
بی عشق حسین اگر بمیرم چه کنم
فردا که کسی را به کسی کاری نیست
دامان حسین اگر نگیرم چه کنم
*******
کاش بودیم آن زمان کاری کنیم
از تو و طفلان تو یاری کنیم
کاش ما هم کربلایی می شدیم
در رکاب تو فدایی می شدیم



باز محرم رسید، ماه عزای حسین
سینه‌ی ما می‌شود، كرب و بلای حسین
كاش كه تركم شود غفلت و جرم و گناه
تا كه بگیرم صفا، من ز صفای حسین
*******
محرم آمد و ماه عزا شد
مه جانبازی خون خدا شد
جوانمردان عالم را بگویید
دوباره شور عاشوار به پا شد
*******
آبروی حسین به كهكشان می ارزد
یك موی حسین بر دو جهان می ارزد
گفتم كه بگو بهشت را قیمت چیست
گفتا كه حسین بیش از آن می ارزد
*******
ماه خون ماه اشك ماه ماتم شد
بر دل فاطمه داغ عالم شد
*******
پرسیدم:ازحلال ماه، چراقامتت خم است؟
آهی كشیدوگفت:كه ماه محرم است
گفتم: كه چیست محرم؟
باناله گفت:ماه عزای اشرف اولادآدم است
*******
با آب طلا نام حسین قاب کنید
با نام حسین یادی از آب کنید
خواهید مه سربلند و جاوید شوید
تا آخر عمر تکیه بر ارباب کنید
فرا رسیدن ماه محرم تسلیت باد
*******
عالم همه قطره اند و دریاست حسین
خوبان همه بنده اند و مولاست حسین
عزاداریتان مقبول



در کلاس عاشقی عباس غوغا می کند
در دل هر عاشقی عباس مأوا می کند
هر کسی خواهد رود در مکتب عشق حسین
ثبت نامش را فقط عباس امضا می کند
*******
قیامت بی حسین غوغا ندارد
شفاعت بی حسین معنا ندارد
حسینی باش كه در محشر نگویند
چرا پرونده ات امضاء ندارد
*******
کاش بودیم آن زمان کاری کنیم
از تو و طفلان تو یاری کنیم
کاش ما هم کربلایی می شدیم
در رکاب تو فدایی می شدیم
*******
اردوی محرم به دلم خیمه به پا كرد
دل را حرم و بارگه خون خدا كرد
*******
برای باغبان یاس آفریدند
علی را أشجع الناس آفریدند
وفا داری و مردی و شجاعت
یکی کردند و عباس آفریدند
*******
به یكتایی ، قسم یكتاست عباس
به مردی شهره دنیاست عباس
اگر چه زاده‌ ام‌البنین است
ولیكن مادرش زهراست عباس
*******
عالم همه محو گل رخسار حسین است
ذرات جهان درعجب از کار حسین است
دانی که چرا خانه ی حق گشته سیه پوش
یعنی که خدای تو عزادار حسین است
*******
اشکم ز هجر روی تو خوناب شد حسین
مویم ز غصه رشته ی مهتاب شد حسین
هر جا کنار آب نشستم ز داغ تو
از بس که سوختم جگرم آب شد حسین



السلام ای وادی کرببلا
السلام ای سرزمین پر بلا
السلام ای جلوه گاه ذوالمنن
السلام ای کشته های بی کفن
*******
همواره تجّسم قیام است حسین (ع)
در سینة عاشقان ، پیام است حسین (ع)
در دفتر شعر ما ، ردیف است هنوز
دل چسب‌ترین شعر کلام است حسین (ع)
*******
الحق که به ما درس وفا داد حسین (ع)
هر چیز که داشت بی‌ریا داد حسین (ع)
یعنی که تأملی کنید ای یاران !
آن هستی خود زکف چرا داد حسین (ع)؟
*******
بر نیزه ، سری به نینوا مانده هنوز
خورشید ، فرا ز نیزه‌ها مانده هنوز
در باغ سپیده ، بوته بوته گل خون
از رونق دشت کربلا مانده هنوز
*******
عطری كه از حوالی پرچم وزیده است
ما را به سمت مجلس آقا كشیده است
از صحن هر حسینیه تا صحن كربلا
صد كوچه بازكنید محرم رسیده است
*******
کربلا دارالنعیم زینب است
کعبه خود تحت حریم زینب است
عمر زینب فخر مولا بود و بس
او به زهرا المثنی بود و بس

منابع:

http://hajj.ir
http://www.hawzah.net
http://aks12.mihanblog.com
http://www.far30mobile.com
http://www.aarezoha.blogfa.com

 سایت راسخون




طبقه بندی: اشعار، 
ارسال توسط ربابه ابراهیم زاده
مرتبه
تاریخ : یکشنبه 14 آذر 1389

.

به گزارش باشگاه خبرنگاران، علیرضا قزوه در استقبال از ماه محرم قصیده‌ای با نام «انگشتری سوّم خاتم» سروده است. این شعر به شرح زیر است:

هنگام محرّم شد و هنگام عزا، های
برخیز و بخوان مرثیت كرببلا، های
پیراهن نیلی به تن تكیه بپوشان
درهای حسینیه ی دل را بگشا، های
طبّال بزن طبل كه با گریه درآیند
طّبال بزن باز بر این طبل عزا، های
زنجیر زنان حرم نور بیایید
ای سلسله‌ها ، سلسله‌ها، سلسله‌ها، های
ای سینه زنان، شور بگیرید و بخوانید
ای قوم كفن پوش، كجایید؟ كجا؟ های
شمشیر به كف، حیدر حیدر همه بر لب
خونخواه حسین آید، درآیید هلا، های
كس نیست در این بادیه دلسوخته چون من
كس نیست در این واحه به دلتنگی ما، های
این داغ چه داغی ست كه طوفان شده عالم
آتش زده در جان و پر مرغ هوا، های
***
از كوفه خبر می‌رسد از غربت مسلم
از كوفه و كوفی ببرم شكوه كجا؟ های
عباسِ علی تشنه و طفلان همه تشنه
فریاد و فغان از ستم قوم دغا، های
بازوی حرم، نخل جوانمردی و ایثار
عباس علی، حضرت شمع شهدا، های
آتش به سوی خیمه و خرگاه تو می‌رفت
از دست ابالفضل چو افتاد لوا، های
با یاد جوانمردی عباس و غم تو
خورشید جدا گریه كند، ماه جدا، های
خورشید نه این است كه می‌چرخد هر روز
خورشید سری بود جدا شد ز قفا، های
می‌چرخد و می‌چرخد و می‌چرخد، گریان
هفتاد قمر گرد سرِ شمس ضُحی، های
خونین شده انگشتری سوّم خاتم
از سوگ سلیمان چه خبر، باد صبا!؟ های
از داغ علی اصغر محزون، جگرم سوخت
با رفتن عباس، قدم گشت دو تا، های
***
طفلان عطش نوش تو را حنجره، خون شد
از خفتنِ فریاد در آن حنجره‌ها، های
بگذار كه از اكبر داماد بگویم
با خون سر آن كس كه به كف بست حنا، های
تنها چه كند با غم شان زینب كبری
رأس شهدا وای، غریو اسرا، های
بر محمل اُشتر سر خود كوبید، زینب(س)
از درد بكوبم سر خود را به كجا؟ های
امشب شب دلتنگی طفلان حسین(ع) است
این شعله به تن دارد و آن خار به پا، های
این مویه كنان در پی راهی به مدینه‌ست
آن موی كنان در پی جسم شهدا، های
این پیرهن پاره، تن كیست؟ خدایا
گشتیم به دنبال سرش در همه جا، های
در آینه سر می‌كشد این سر، سر خونین
در باد ورق می‌خورد آن زلف رها، های
این حنجر داوودی سرهای بریده ست
ترتیل شگفتی‌ست ز سرهای جدا، های
بگذار هم از گریه چراغی بفروزم
بادا كه فروزان بشود شام شما،های...
***
من تشنه و دل تشنه و عالم همه تشنه
كو آب كه سیراب كند زخم مرا، های
آتش شده‌ام آتش نوشان منا، هوی
عنقا شده‌ام، سوخته جانان منا، های
هنگام اذان آمد و در چِك چك شمشیر
او حی غزا می‌زد و من «حی علی» های
امشب شب شوریدگی، امشب، شب اشك است
شمشیر مرا تیز كن از برق دعا، های
خون خوردن و لبخند زدن را همه دیدید
گل دادن قنداقه ندیدید الا، های
با فرق علی(ع) كوفه‌ی دیروز، چها كرد؟
از كوفه ندیدیم بجز قحط وفا، های

بر حنجره تشنه چرا تیر سه شعبه؟
كس نیست بپرسد ز شمایان كه چرا؟ های
این كودك معصوم چه می‌خواست؟ چه می‌گفت؟
در چشم شما سنگدلان مُرد حیا، های
***
هر راه كه رفتید همه خبط و خطا بود
هر كار كه كردید هدر بود و هبا، های
این قوم نبودند مگر نامه نبشتند
گفتند كه ما منتظرانیم بیا! های
گفتند اگر رو به سوی كوفه كنی، نَك
از مقدم تو می‌رسد این سر به سما، های
گفتند به شكرانه‌ی دیدار شما شهر
آذین شده با آینه و نور و صدا، های
آیینه‌تان پر شده از زنگ و دورویی
چشمان شما پر شده از روی و ریا، های
مختار، به حبس اندر و میثم، به سر دار
در كوفه ندیدیم بجز حرمله‌ها، های
این بود سرانجام وفا؟ رسم امانت؟
ای اف به شما، اف به شما، اف به شما، های
ای اف به شمایان كه سرم بر سر نیزه‌ست
بس نیست تماشای شهیدان مرا؟ های!
در جان شما مرده دلان زمزمه‌ای نیست
در شهر شما سنگدلان مرده صدا، های
ای قوم تماشاگر افسونگر بی‌روح!
یك تن ز شمایان بنمانید به جا، های
***
یك تن ز شما دم نزد آن روز كه می‌رفت
از كوفه سوی شام سر كشته ما، های
یك مشت دل سوخته پاشیدم زی عرش
یعنی كه ببینید، منم خون خدا، های
آن شام كه از كوفه گذشتند اسیران
از هلهله، از هی هی و هی های شما، های
دیروز تنی بودم زیر سم اسبان
امروز سری هستم در طشت طلا، های
ما این همه با یاد شماییم و شما حیف
ما این همه دلتنگ شماییم و شما... های
***
از كرببلا هروله كردیم سوی شام
از مروه رسیدیم دوباره به صفا، های
خورشید فراز آمده از عرش به نیزه
جبریل فرود آمده از غار حرا، های
این هیات بی‌سر شدگان قافله كیست؟
شد نوبت تو، قافله سالار منا! های
من قافله سالارم و ما قافله‌ی تو
ای بَرشده بر نیزه، تویی راهنما، های
ما آمده بودیم بمیریم و بمانیم
ما آمده بودیم به پابوس فنا، های
***
یا سید شوریده سران! كوفه چه می خواست؟
آن روز در آن هروله‌ی هول و ولا، های
منظومه‌ی خونین جگران! كوفه چه دارد؟
از كوفه چه مانده‌ست بجز گریه به جا؟ های
خون نامه‌ی بی‌سرشدگان! كوفه نفهمید
سطری ز سفرنامه‌ی دلتنگ تو را، های
پیراهن یوسف نفسان! كوفه چه داند؟
منظومه هفتاد و دو گیسوی رها! های
***
در مشعر زخم تو رسیدم به تشهّد
تا از عرفات تو رسیدم به منا، های
با گریه و با نذر كجا را كه نگشتیم
حیران تو ای آینه غیب نما، های
در غربت این سینه برافروز چراغی
در خلوت این دیده جمالی بنما، های
آن شاعر شوریده كه می‌گفت كجایید
اینجاست بیایید شهیدان بلا! های
من حنجره‌ام نذر شهیدان خدایی ست
من حنجره‌ام وقف تمام شهدا، های
از خویش بپرسیم كجاییم و چه داریم
از خویش برون می‌زنی امشب به كجا؟ های
ماندیم در این خاك و پری باز نكردیم
مُردیم در این درد و ندیدیم دوا، های
های ای عطش آغشته ترینان! عطشم كُشت
آبی برسانید به این تشنه هلا، های
یك بار بپرسید ز حالم كه چرا هوی
تا پاسخ‌تان گویم یاران كه چرا های ...
***
هفتاد و دو دف هر صبح می‌كوبد در من
هفتاد و دو نی هر شب در من به نوا، های
این جاده همان جاده خون است بپویید
این در، در دهلیز بهشت است، درآ، های
ای عاشق دل باخته، آهی بكش از جان
ای شاعر دلسوخته، اشكی بسرا، های
حالی چه كنم گر نكنم شكوه و فریاد
در منقبت و مرثیت آل عبا، های...





طبقه بندی: اشعار، 
ارسال توسط ربابه ابراهیم زاده
مرتبه
تاریخ : جمعه 18 اردیبهشت 1388

 

در اواخر قرن نوزدهم و اوائل قرن بیستم، در اروپا (خاصه اروپای غربی) تحولی در بینش شاعرانه و آفرینش شعری به بار آمد كه تأثیرش تدریجاً در سراسر جهان، و نیز ایران، گسترده شد، چندانكه شعر امروز جهان را می‌توان دنبالة همین تحول دانست. پیش از آن، بنا بر عقیده‌ای كهن، شعر « آفرینش شاعرانة واقعیت» بود و اینك «آفرینش شاعرانة زبان». در حقیقت، شعر با اختراع زبان خود، واقعیت خود را می‌آفریند. البته در همان زمان و حتی در این زمان، جریان مهمی به صورتهای متفاوت و حتی متشتت در شعر هست كه قواعد عروض و نحو را طرد می‌كند و زبان و ادبیات را باطل می‌شمارد و ظاهراً می‌خواهد پی واسطة كلمه مستقیماً به اشیاء دست یابد: كوشش «شعر آزاد» و حتی پیش از آن كوشش ورلن كه « گردن بلاغت را می‌شكند» و در قافیه شك می‌كند و  قواعد عروض را درهم می‌ریزد و زبان شكستة گفتگوی نجوائی را وارد شعر می‌كند؛ جستجوی كلودل و پگی و الیوت برای ایجاد زبانی محاوره‌ای و نثری محكومیت « بازی ابیات» و حذف نقطه گذاری بوسیلة آپولینر؛ تجربه « فوتوریست » های ایتالیائی برای خلق « كلمات آزاد شده »؛ انهدام صرف و نحو و تقرب زبان به فریاد بوسیلة «اكسپرسیونیست»های آلمانی؛ ایجاد «شعر پاره پاره»؛ اقدام ضد تغزلی مایاكوفسكی برای شكستن ترانه و بكار گرفتن زبان كوچك و بازار؛ سادگی عامه پسند لوركا؛ تلاش برای رهاندن شعر از موسیقی و ردیف كردن كلماتی تلگرافی؛ و بالاخره جنبش سوررئالیستی كه می‌خواهد هر نوع تشكل را از هنر و زبان براندازد شاهدهائی براین مدعاست. بلی، در بطن شعر نو چنین انتقادی و چنین تحقیری نسبت به زبان هست، و نیز تقلائی برای آزاد شدن از آن. اما این فقط ظاهر امر است: تمامی شعر نو، و نه تنها سنتی كه به مالارمه می‌رسد، گویای این حقیقت است كه شعر از كلمه ساخته شده است. تقبیح و تهدید و انفصال زبان فقط به نوع خاصی از زبان باز می‌گردد و آن شعر سنتی ساختگی و زبان رسمی «سودمند» است. در واقع، زبان معلوم و مفروض طرد می‌شود تا زبان تازه‌ای از نو آفریده شود.. هنگامیكه آندره برتون، پیشوای سوررئالیسم، می‌گوید كه «باید كلمات با هم عشقبازی كنند» نه تنها از زبان اعراض نمی‌كند بلكه انتظار قدرت نمائی‌های تازه‌ای از آن دارد: می‌خواهد «زبان آفرینشگر» را جانشین «زبان بیان» كند. (و بهمین سبب امروزه مهم ترین موضوع نقد شعر این سئوال است: با چه شرایطی، زبان شاعرانه می‌تواند زبان آفرینشگر شود؟)

ماخذ: كتاب نقد ادبی




طبقه بندی: اشعار، 
ارسال توسط ربابه ابراهیم زاده
مرتبه
تاریخ : سه شنبه 8 اردیبهشت 1388

 

عمور کئچیردیب بوکولوبدور بئلی

قار قونوب باشینا آغاریب تئلی

اگیلیب ، کؤلگه سین آچیب ائللره

قورویور قارشی دا یاشایان ائلی

آنا قهرمانلی ماکو داغلاری

ایگید قهرمانلی ماکو داغلاری

...

ایکی مین بئش یوز ایل مرزده دوران

یاغی دوشمنلره معرکه قوران

جان کیمی وطنی باسیب باغرینا

ذیروه سینه ظفر بایراغی ووران

قانلی چالدیرانلی ماکو داغلاری

ایگید قهرمانلی ماکو داغلاری

 




طبقه بندی: اشعار، 
ارسال توسط ربابه ابراهیم زاده
مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 26 فروردین 1388

 

 

هرگاه سخن از شعر نو به میان می آید تمامی توجه ها به نیما یوشیج جلب می شود، به شاعری كه سروده هایش پلی است ارتباط دهنده ادب كهن و ادب امروز به همدیگر، ساخته شدن این پل، خواست ادیبانی نبود كه بدون توجه به زمان، از نظر اندیشه در قرن های گذشته زندگی می كردند، همان زبان را بكار می بردند و همان ابزار شعری را به خدمت می گرفتند و لباس های مستعمل قصیده و غزل را بر تن سخن هایشان می پوشاندند و به هیچ وجه به تغییر مسیر ادبی و دگرگونی فكرشان رضایت نمی دادند.

نیما با آنان مبارزه كرد، به كندوكاو مسایل پرداخت، به دامنه دیدش وسعت داد و به زندگی از زاویه های گوناگون نگریست. با آنكه نیما نتوانست نسل كهنه اندیشان را تماما” منقرض كند، همین اندازه كه موفق گردیده است، رهگشای ارزنده ای باشد در ادبیات و شعر، قابل اعتنا و درخور تحسین است.

اما نیما را نخستین نوپرداز دانستن، منصفانه نیست، نیما اولین شاعری است كه به شعر نو شخصیت ادبی بخشید، او اولین شاعری است كه بطور جدی راه برگزیده اش را تا پایان ادامه داد و اولین شاعری است كه نوگرایی و نواندیشی را به سرایندگان امروز القاء كرد.

این ها همه اقدام های اعتبارساز نیما است، با این وجود او را پایه گذار شعر نو دانستن، گزافه گویی به شمار می آید، زیرا بوده اند تنی چند كه پیش از او قالب های كهن و مكرر را از تن شعر دریده اند و آن افراد عبارت بودند از جعفر خامنه ای، تقی رفعت و شمس كسمائی كه هر سه تن از خطه آذربایجان برخاسته و موج نو را كه نیاز شدید جامعه آن روز بود در زمینه شعر و ادب ابتكار و اشاعه دادند. چون شعر نو هم مثل تمام پدیده های اجتماعی نمی تواند بدون علت و بدون آنكه خواست زمان و نیاز جامعه باشد پدید آید، بلكه شرایط تاریخی هر عصر هست كه هر پدیده ای را در آن روزگار ایجاد می كند و در به وجود آمدن آن باید علت های زیادی را  جستجو كرد كه این علل می تواند اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی باشد كه تمام این عوامل دست به دست هم داده آن پدیده را به وجود می آورند.

قبل از آنكه شرح حال این نوآوران موج ادبی آورده شود و به عنوان سند چند بیت از شعرهای آنان ذكرگردد لازم است كه علل پیدایش شعر نو را از نظر اجتماعی، سیاسی و ادبی بررسی كنیم.

در بررسی تاریخ ادبیات ایران، به ویژه در یكصد و پنجاه سال پیش، متوجه بازگشتی می شویم كه نه تنها سودمند نبوده بلكه سیر تحول ادبی كشورمان را به بیراهه كشانده است در زمانی كه پذیرش دگرگونی های جهان اجتناب ناپذیر بود، در زمانی كه مراوده های سیاسی و اقتصادی با دیگر كشورها افزایش یافته بود، اغلب شاعران به هفت، هشت قرن پیش رجعت كرده بودند، به قرن های قصیده  های چاپلوسانه با همان واژه های مهجور و دور از ذهن.

با توجه به اندك بودن تعداد باسوادها، كاربرد سروده های شاعران، چیزی در حد هیچ بود. تازه كسانی كه به خواندن و نوشتن آشنایی داشتند نیز نمی توانستند پی به مفهوم شعرها ببرند و تازه اگر هم معنای شعرها برایشان روشن می شد تاثیری در فكر و روحشان نداشت، شعرها غالبا” وصفی بودند، از بهار و زمین و آسمان یا تمجیدی از شخصی با نفوذ و یا تعریفی از تیر مژگان آماده پرتاب یار.

آن دوران، دوران بی چهره ای بود، دوران استبداد قاجاری بود، سلطه استعمار از یك سوی و اسیر آمدن مردم در چنگ خونریزان دست نشانده قاجاری از سوی دیگر تاریكی بی روزنی را شكل داده بود و این موانع هر گونه روشنائی را در این تاریكی سد می كرد.

آثار شاعران و نویسندگان آن زمان به تعداد دوستان آنان چاپ و منتشر می شد، تازه هر آنچه مفهوم رایج هنر داشت در خدمت طبقه نجبا و اشراف بود.

در آن دوره روی گرداندن از سنت ادبی، تنها یك سنت شكنی متمایز از پیوستگی های فرهنگ اجتماعی نبود، شاعری قاعده و اصول داشت و این اصول و قاعده از جانب نظام حاكم تثبیت شده بود، شاعر نوعی «صاحب منصب» بود.

اگر شاعری از چارچوب قواعد و دستور فراتر می رفت، شاید بدو شاعر اطلاق نمی كردند برای بهتر فهیمدن وضع شعر آن روزگار لازم است كه نظر چند متفكر آن دوران را بدانیم. میرزا ملكم خان، از شاعران آن زمان این گونه یاد می كند:

«این دیوانه ها كه در افواه مردم به یاوه سرا یعنی شاعر اشتهار داشتند چه در گفتگوها و چه در نوشتجات هرگز طالب معنی نبوده اند، اغلاق كلام را اعلا درجه فضل قرار داده، بیشتر عمر خود را صرف تحصیل الفاظ معلقه می كردند.1

« شعر گذشتگان همه در راه بستن دروغ به ممدوح به كار می رفت.1»

باز به قول نویسنده سیاحت نامه ابراهیم بیك كه هیجان انگیزترین اثر ادبی اجتماعی این دوران است:

« ممدوح كه در پیش روی مردم ایستاده (و) مانند كاكا (است) یوسف مصری نامند و چشمان كورش را كه هر بی بصر می بیند نرگس شهلا گویند. مرد كه را هر روز زنش تف به رویش می اندازد و پشت گردنی می زند و از ترس، بی چراغ به خلاء نمی تواند رفتن، در شجاعت به رستم دستان و سام نریمان برتری می دهند (و) پست ترین مخلوقات را فضیلتمدار می نامند 2

«فصحاء و بلغای متقدمین ایران نهالی كه در باغ سخنوری نشانده اند چه ثمر بخشیده و تخمی كه كشته اند چگونه نتیجه داده است؟ آنچه مبالغه و اغراق گفته اند، نتیجه آن مركوز ساختن دروغ در طبایع ساده مردم بوده است با آنچه مدح و مداهنه كرده اند نتیجه آن تشویق وزراء و ملوك به انواع رذایل و سفاهت شده است با آنچه عرفان و تصوف سروده اند ثمری جز تنبلی و كسالت حیوانی و تولید گدا و قلندر نداده است با آنچه تغزل گل و بلبل ساخته اند نتیجه ای جز فساد اخلاق جوانان و سوق ایشان به ساده و باده نبخشوده است با آنچه هزل و مطایبه پرداخته اند فایده ای جز شیوع فسق و فجور و رواج فحشاء و منكر نكرده است. 3»

«شعر و شاعری در مشرق زمین صورت بدی كسب كرده و به جای اصلاح، موجب فساد اخلاق ایشان است.»

در ایران هر شاعر گدای گرسنه اغراق گوی را كه سخنش پیچیده تر باشد ملك الشعرایش لقب داده اند، و قاآنی سفیه را كه جز به الفاظ به هیچ نپرداخته، او را حكیم قاآنی می خوانند، غافل از اینكه متملق لوس هرزه دارای شرافت مدح و وقار ستایش را به كلی به باد داده است.4 

احمد شاملو در منظومه ای وضع شعر و شاعری را در دوران یاد شده چنین بیان می كند:

موضوع شعر شاعر پیشین

از زندگی نبود

در آسمان خشك خیالش او

جز با شراب و یار نمی كرد گفتگو

او در خیال بود و شب و روز

در دام مضحك معشوقه پای بند

حال آن دیگران،

دستی به جام باده و دستی به زلف یار

مستانه در زمین خدا نعره می زدند5

جعفر شهری در كتاب «تهران قدیم» درباره مدح آقا محمد خان قاجار از سوی شعرای آن چنانی آن روزگار داستان جالبی نقل كرده است كه به روشن شدن موضوع مورد بحث ما كمك می كند. وی می نویسد:

«این سخن واقعیت دارد كه هیچ كدام از مورخان دوره قاجار موضوع خواجه بودن سرسلسله این خاندان را در نوشته ها و تواریخ به میان نكشیده اند، چون در همان دوره، شاعران نیز جرات چنین كاری را نداشتند و ناچار بودند در اشعار مدحیه خود، وی را بعنوان مردی سالم و توانا یاد كنند. چنانكه آقا محمد خان خود متوجه این اغراق گویی ها و دروغ پردازی ها بوده و از چنین اعمالی رنج می برده است و شعرای دربار در هر نوبت به جای صله و تشریف، جز چوب و كتك و پس گردنی نمی خورده اند و ناگزیر كار مدح و ثنا معطل می ماند و ناچار به طاق یا جفت و شیر یا خط و خیر و شر و قرعه متوسل می شدند تا قرعه فال به نام پیرمردی می افتد و برخلاف دیگران، اقدام به سرودن شعر می كند و این رباعی هجو را می گوید:


نه عقل ترا كه وصف عالیت كنم    نه فهم ترا كه حرف حالیت كنم

نه ریش ترا كه ریشخندت سازم    نه خایه ترا كه خایه مالیت كنم

و پس از اینكه می خواند، همه فكر می كنند كه با اینكار سر خود را به باد داده است، اما لبخندی برلبان آقا محمدخان می آید و دنبال آن فرمان می دهد صله و انعامی به گوینده بدهند و می گوید: حرف اگر بود همین بود كه این شاعر زد. اگر تعریفم نكرد مسخره ام هم

نكرد، خود من بهتر از هر كس معایب ظاهر و باطن خود را می شناسم و وقتی كه می دیدم پیشینینان با تعریف و

توصیف بیجا در مورد عقل و شعور و حسن و جمال و فضل و كمال و سخاوت و شجاعتی كه نداشته ام تا چه حد دستم انداخته اند و ریشخندم می كنند ناراحت می شدم و وقتی این شاعر، حقیقت گوئی كرد خوشحال شدم 1».

اما متفكران مشروطه تنها به نقد تند و طنزآمیز ادب و شعر كهنه نپرداخته اند، آنها در عین حال اصول جدیدی هم برای شعر و شاعری پیشنهاد كرده اند. میرزا فتحعلی آخوند زاده عقیده دارد:

«پوئزی عبارت است از آن چنان انشایی كه شامل باشد بر بیان احوال و اخلاق یك شخص یا یك طایفه ای كما هو حقه، یا به شرح یك مطلب، یا بر وصف اوضاع عالم طبیعت با نظم، در كمال جودت و تاثیر2».

«حسن مضمون عبارتست از حكایت یا از شكایت، و حكایت و شكایت نیز موافق واقع باشد و در مضمون امری باین نگردد كه وجود خارجی نداشته باشد بلكه جمیع بیانات باید مطابق احوال و طبایع و اطوار و خیالات جنس بشر یا جنس حیوان، مطابق اوضاع نباتات یا جمادات یا اقالیم بوده باشد. پس هر شعری كه مضمونش برخلاف واقع است (و) وجود خارجی ندارد شعر نیست.»

«شعر عبارتست از ساختن و پرداختن عبارات پرمعنی خوش اسلوب با وضع مطلوب و موثر در تشریح حالت ملتی یا در تشبیه مثل واقعی مجسم ساختن حالات خفیفه و مناسبات معنویه اشیاء و رنگ تناسب به آنها دادن، بطوریكه در نفوس تاثیرات عجیب بخشد ، شاعر نه آن است كه حالت اشیاء و حقایق را برخلاف واقع ترسیم نماید و مبالغه گویی را چنان از حد بگذراند كه معنی زایل گردد شاعر باید تمام گل و بته و انسان و حیوان و دریا و آسمان و جنگل و كوه و صحرا را به عینها ترسیم و تصویر كند، بطوری كه از نظر خواننده اخلاق و آداب یك امتی مجسم شود.

و مقصود آن باید تنویر افكار و رفع خرافات و بصیر ساختن خاطر و تنبیه غافلین و عبرت و غیرت و حب وطن و ملت باشد.3»

به هر حال به قول آخوند زاده:

« شعر هر جند صورت نظم دارد اما هر نظمی شعر نیست میان شعر و نظم فرق (باید نهاد) و هر ناظم را برخلاف واقع شاعر نباید گفت4»

به این ترتیب شعر از نظر متفكران مشروطه بیان  زیبای منطوم واقعیات است، و چنان كه می بینیم آنها شعر را وسیله ای در راه بهتر كردن زندگی مردم می دانند و هر نوع نظم را كه از شیوه رئالیستی تبعیت نكند، شعر نمی دانند5.

این بود شمه ای از وضع شعر و ادبیات یكی دو قرن گذشته، یعنی در دوران پیش از مشروطیت اشعاری كه سروده می شد بیشتر از لحاظ محتوا جنبه تملق از دولتمردان را داشت و از نظر فرم آراسته از واژه های بغرنج و دور از فهم عموم و حتی باسوادان آن روز بود، ولی به محض اینكه نایره شعله های انقلاب مشروطیت اغلب نقاط سرزمین ایران را فرا گرفت شعر هم وسیله ای شد در دست انقلابیون كه در روشن ساختن افكار عامه نقش بسزایی ایفا كرد.

انقلاب مشروطیت كه توده ها را به خروش آورد، به شعر تاثیر انكار ناپذیری برجای نهاد، شعر را از میان كتابها به میان مردم آورد، دیگر تنها سواد و دانستن فن كتابت لازم نبود كه مردی مجاهد شعر را بخواند، شعرهای حماسی میهنی جای شعرهای بزمی را در میان مردم پر كردند، ولی شعر بزمی همچنان در میان گروه خاص به زیست خویش ادامه می داد، چون در شكل طبقات جابجایی ایجاد نشده بود، گونه ای نمود طبقاتی در شعر جریان گرفت كه تا آن روز، شعر پارسی در مبارزات ملی از آن محروم مانده بود، شعر به آزادی و نكوهش اسارت توده ها پرداخت، سلاحی شد برای هجو مستبدان، مزدوران و استعمارگران دوران قاجاری. جان باختن در راه آرمان های آزادیخواهی و مردم ستوده شد، وطن پرستی و حس ناسیونالیستی مضامین شعرها گشت، نظام حاكم بر جامعه وسیله این شعرها تحقیر گردید، دوله ها و سلطنه ها و مزدوران و چاكران دست نشانده آنان، در شعر دشمن مردم جلوه داده شدند شعر در این دوره نقشی اجتماعی گرفت و زمینه زوال شعر ارتجاعی را فراهم آورد و بالاخره شعر در میان مردم پایگاه خود را مستقر كرد.

ولی برای اینكه از این سلاح بهتر استفاده شود لازم بود كه تحولی در آن به وجود بیاید كه قابل فهم برای عامه باشد. لذا تنی چند از شاعران، به فكر نوآوری افتادند، ابتدا این نوآوری در مضمون بود نه در قالب شعری، می خواستند شرایط زمانه و دردهای اجتماعی را در قالب های عروضی زنجیره سازی كنند و قصیده وار تحویل دهند.

رشید یاسمی می گوید: « در این دوره غالب كسانی كه دارای موهبت شاعری بودند، از تقلید گذشتگان حتی المقدور احتراز كرده و كوشیدند كه مضمونی جدید در قالب شعری قدیم وارد كنند، جماعتی نیز از گویندگان به فكر انقلاب ادبی افتاده و مدعی تجدید صورت و مضمون اشعار شدند.»

ملك الشعرای بهار، اگر چه مردی ادیب و شیفته ادبیات كهن بود و تا آخر عمر هم به عقیده و مسلك خود وفادار ماند، از نظر درك هنری نرمش و انعطاف بیشتر داشت و می توانست تا حدی با تجدد خواهان افراطی سازش كند.

میرزاده عشقی و ابوالقاسم لاهوتی هر یك به نوبه خود شیوه نویی در سخن منظوم فارسی بكار بستند و به فراخور قدرت و مرتبت خویش به سادگی و خلوص گراییدند و در میان اندیشه های خود نوعی استقلال و شخصیت یافتند.

ایرج میرزا محاوره را در شعر خود وارد كرد و هر چه بیشتر به سادگی و روانی بیان شاعرانه كوشید و سبكی بوجود آورد كه مردم پسندیدند و شعرا تقلید كردند. معاصران نام او را جزو چند شاعری كه به سبك جدید شعر گفته اند ثبت كردند و ملك الشعرای بهار درباره او گفته:

سعدیی نو بود و چون سعدی به دهر     شعر نو آورد ایرج میرزا

اما نه ایرج میرزا و نه حتی میرزاده عشقی و ابوالقاسم لاهوتی نتوانستند گریبان خود را قید قواعد مسلم عروض فارسی كه بر دست و پای كلام آنان افتاده بود رهایی بخشند، ایرج میرزا خود در مثنوی« انقلاب ادبی» درباره كسانی كه در پی راههای نو بودند با لحن استهزاء آمیزی می گفت:

می كنم قافیه ها را پس و پیش     تا شوم نابغه دوره خویش

به راستی هم ایجاد تجدد در ادبیات منظوم ایران تنها با پس و پیش كردن قافیه ها و تصرف در وزن ها و هنرنمایی در تركیب كلام امكان پذیر نبود و اختلاف مضمون های جدید و مقررات شعر قدیم هنگامی می توانست از میان برخیزد كه در طرز اندیشه و اسلوب بیان شعر فارسی تحولی عمیق و ریشه دار بوجود آید.

علاقمندان و خواستاران تجدید نظر در شعر كه تعدادشان چندان درخور توجه نبود، در برابر غزل گویان و قصیده سرایان متعصب و خشك اندیشه، جبهه گرفتند. در این میان پای سعدی به میان كشیده شد، شعرای معتقد به عروض و صنعت های متداول شعری به طرفداری و حمایت شیخ شیراز برخاستند و نوگرایان ضمن بزرگداشت شعرهای او بر این عقیده بودند كه اگر سعدی می خواست در این زمانه زندگی كند به ناچار می بایست متجدد می شد، چرا كه حرف روز باید به زبان روز بیان گردد و این بحث مدتها میان نویسندگان ادبی روزنامه های «زبان آزاد» و «تجدد» ادامه داشت و مجله ها و نشریه های دیگری چون «نوبهار» و «دانشكده» نیز از این بحث داغ ادبی دور نماندند.

روزنامه تجدد تبریز به سردبیری شادروان تقی رفعت نوشت:

« ادبیات قدیمی ما از منابع اولیه خودش دور افتاده، در یك حوزه وسیع تراكم یافته و به حال ركود و سكون در آن تختخواب فراخ مستقر و متوقف شده است، یك سد سدید، كه اختیار داریم آن را یك سد محافظه كاری بنامیم این امواج متراكم ادبی را در آن حوض وسیع محبوس ساخته است. وقتی كه ما می گوییم متصدی هستیم در این زمینه جریانی بوجود بیاوریم طبعا” معلوم می گردد كه مقصود و نقشه ما عبارت از رخنه انداختن در بنیان این سد سدید استمرار و ركود است.

این نقشه ظاهرا” خیلی سهل و ساده است ولی می دانیم كه اثرات و عواقبی را در برخواهد داشت»

این روزنامه در جای دیگر می نویسد:

«ویكتور هوگو، آن شاعر رمانتیك فرانسه را كه در فلسفه تاریخ ملل حاضر مصداق آن را مشاهده می نمائیم، همیشه در نظر داریم كه می گوید: قاطع ترین نتیجه مستقیم یك انقاب سیاسی، یك انقلاب ادبی است و در تحولات و تجددات مادی شركت نجویید مگر با انقلاب معنوی.»

تجدد خواهان، یا بعبارت مناسبتر پژوهندگان راه نو، تنها به طرح عقاید و نظریه های خود اكتفا نكرده، نمونه هایی نیز از سروده های خود را در روزنامه ها و مجله ها انتشار می دادند كه هم از حیث فرم و هم از لحاظ محتوا كمابیش با آثار سخنسرایان قدیم فرق داشت.

برای نشان دادن سبك اشعار نوگرایان كه در جراید آن روز چاپ می شد نمونه شعری كه به سبك جدید به مناسبت آتش سوزی ارومیه (رضائیه) سروده شده از شماره 27 روزنامه تجدد چاپ تبریز نقل می شود:

ارومی سوخت ! ارومی سوخت ! ارومی

كه اندر سینه اش امید عمران

نوا نو می دمید از بخت ایران

برغم خارجی و نفع بومی

حیاتی تازه درمی یافت شادان

خدا ! شر كدام آذر قدومی

سوخت ارومی؟

ارومی كز خرابی های بیداد

پریشان، بیقرار، آزرده می بود

كه فرزندان خود را دیر یا زود

به جلادان استبداد می داد

ارومی، كی زآفت خواهد آسود؟

خداوندا كدامین بخت شومی

سوخت ارومی؟

روایت را بنا شد حكم رویت

ندیدیم آن سیه كابوس را ما،

نه حال بلده مطموس را ما،

كه ویران شد سراسر در نهایت

شنیدیم آفت منحوس را ما،

كه زیر آسمان پر نجومی،

سوخت ارومی

بلی گفتند ارومی سوخت، خاكستر

شدش بازار و آزادی چنین را،

چنان تاب آورد مردم كه این را،

نمی برد از خدای امید دیگر،

كه این اندازه سخت آرد به خاور

بلاد از هر طرف، هر سو هجومی

سوخت ارومی

ارومی انتظاری غیر از این داشت

ارومی انقلاب روس را دید|،

نهضت اندر دلش فریاد و بلعید

فغان سینه رنجور پنداشت

كه بتوان خصم دیرین باز بخشید

چه بود افسوس! مردی را لزومی؟

سوخت ارومی

زكشت مرحمت با صد نیازی،

ارومی بار بدبختی درو كرد

ارومی در كنارش مار پرورد

ارومی سوخت از مهمان نوازی

به جرم اینكه شد با فقر همدرد

جلوها را رهاند از دست رومی،

سوخت ارومی

ارومی! اعتمادت؟ اعتمادت

ترا سخت امتحان كرد اندرین كار!

دو روزت بخت نیكو بود بیدار،

دو روزت عهد خواری خارج از یاد،

سوم روزت سعادت شد نگونسار،

ارومی! باز غرق اندر غمومی!

سوخت ارومی

ارومی! اعتمادالدوله دیروز،

نصارا نیز امروزت دهد باك،

یكی طوفان خون جوشاند ار خاك،

یكی افروزد آتش های جانسوز!

پس از ده آك، ارومی! باز ده آك

هزاران بوم پس از تبعید بومی!

سوخت ارومی!

ارومی می نباید روی نابید،

از الطاف جناب رب قهار،

فلاكت بختیاری آورد باز،

بشرط آنكه در دل پاید امید؟

بشرط اینكه باشد عزم در كار؟

به فردا دیده باید دوخت ارومی!

سوخت ارومی!

همی با ما كند اقبال پرخاش،

همی بر فرس تازد بخت بدخو!

از آتش من نترسم یكسر مو،

رقیب ما چو آتش بود، ای كاش

ز ترس آب جاری در تكاپو

ارومی! ناامید اندر همومی

آه! ارومی!

شناسم سخت تر خصمی ترا من،

كه باشد یاس میل آشوب، امل ریز

چو افتادی چنین، چونان تو برخیز

كه خود نادم شود از كرده دشمن،

سمند عزم را بر صولت انگیز

مبادا، غیرتت ریزد چو مومی

هان ارومی

تعداد تجدد خواهان بیشتر نبودند ولی آن تعداد قلیل افرادی بودند مبارز، آزادیخواه و ادیب و روشنفكر كه خواست جامعه و نیاز زمان را خوب درك كرده و با شهامت و تهور خاص خود توانستند تاریخ ادبیات ایران را ورق زده و موجی نو و مردمی در شعر و ادبیات این مرز و بوم بوجود بیاورند.

در اینجا لازم به یادآوری است همانطوریكه آذربایجان در تمام زمینه های فرهنگی و ادبی پرچمدار بوده، چنانكه در تاسیس مدارس و ایجاد چاپخانه و نشر كتاب و روزنامه گوی سبقت از سایر استان ها و شهرستانهای ایران ربوده در ارائه شعر نو هم به جامعه ایران پیشقدم بوده است و در زمانی كه هنوز در هیچ یك از شهرهای ایران شعر نو به ذهن هیچ كسی خطور نمی كرد فرزندان غیور آذربایجان با نوگرایی در زمینه شعر و ادبیات توانستند در این زمینه هم نام خود را به عنوان پیشكسوت و پیشگام در تاریخ ادبیات این مرز و بوم به ثبت برسانند و از این راه خدمت بس مهمی به جامعه ایران بكنند.

نوگرایان كه همگی از مشروطه خواهان بنام و مبارزان دو آتشه راه آزادی بودند چنانكه در شرح حالشان خواهد آمد از نزدیكترین افراد شیخ محمد خیابانی رهبر فرقه دموكرات آذربایجان و ستاره درخشان آسمان حریت و آزادی ایران بودند بطوریكه میرزا تقی خان افعت كه یكی از شاعران نوپرداز بوده دست راست شیخ محمد خیابانی و سردبیر روزنامه تجدد و مدیر مجله آزادیستان بوده و در حقیقت یكی از مغزهای متفكر انقلاب آذربایجان بشمار می رفت.

 

1. یحیی آرین پور ـ از صبا تا نیماـ (ج1)ـ ص 121

1و2 حاج زین العابدین مراغه ـ سیاحتنامه ابراهیم بیگ ـ ص 240

3. ادوارد براون، تاریخ ادبی ایران، (ج1)، ص 93

4. اندیشه های میرزا آقا خان، ص 202

5. دكتر رضا براهنی، طلا در مس، ص 326  

1. جعفر شهری، تهران قدیم، ص 44

2. از مكتوبات

3. مقالات آخوندزاده، ص 31

4. مقالات آخوندزاده، ص 29

5. نظریات متفكران مشروطه از كتاب ایران در آستانه انقلاب مشروطیت و ادبیات مشرطه نوشته باقر موسی نقل گردید. 

 




طبقه بندی: اشعار، 
ارسال توسط ربابه ابراهیم زاده
مرتبه
تاریخ : شنبه 22 فروردین 1388
تعداد اشعار : 23537   صفحه های دیگر    
  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10   >>
1 !
  افسانه 4/10/2009
به اطراف خود نگاه كردم !
ندیدم انسانهایی كه دانه های دلشان پیدا باشد !!
2 ..........
  بهزاد 4/10/2009
عشق یعنی شورو حال بندگى
عشق یعنی جلوه دلدادگى
عشق یعنی درجوانى دم زدن
عشق یعنی عالمی برهم زدن
عشق در خود پیرو مستت میكند
غرق رویای الستت میكیند
تا بخود ایی ز دنیا رفته ای
بعد تو گویند چه نیكو بنده ای
3 ...........
  بهزاد 4/10/2009
ما همیشه پی غم می گردیم ما همیشه پی ماتم گردیم
ما چرا اینهمه غمگین هستیم ماجرا دنبال شادی نیستیم
پس بیا امروزوفردا وفرداهای دگر شاد باشیم دنبال شادی گردیم
4 ..........
  بهزاد 4/10/2009
اما من و تو...
دور از هم می پوسیم!!!
غمم از وحشت پوسیدن نیست...
غمم از زیستن بی تو ٬ دراین لحظه ی پر دلهره است.
دیگر از من تا خاك شدن راهی نیست ...!!!
از سر این بام
این صحرا ، این دریا
پر خواهم زد ، خواهم مرد
غم تو ، این غم شیرین را...
با خود خواهم برد...
5 .........
  بهزاد 4/10/2009
وقتی كسی رادوست داری، گفتن آسان تراست، شنیدن آسان تراست، بازی كردن آسان تراست، كاركردن آسان تراست. ووقتی كه كسی تورا دوست دارد، خندیدن آسان تراست. واگر تنهای تنها باشی، به مرگ فكركردن ازهمه چیزآسان تراست
6 ...........
  بهزاد 4/10/2009
از خدانخواه كه در دنیاكسی باشی ازخدابخواه دنیای كسی باشی
7 ..........
  بهزاد 4/10/2009
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت بیاموزی
8 .....
  بهزاد 4/10/2009
خودت صادق باش و نگران آنچه دیگران درباره ات فكر می كنند نباش. تعریفاتی را كه آنها از تو دارند نپذیر,خودت خودت را تعریف كن
9 ..........
  بهزاد 4/10/2009
بچه که بودم تا 10 می شمردم فکر میکرم آخره همه چیز دهه! حالا نمیدونم آخره دوست داشتن چنده ولی میخوام بگم:دوست دارم اندازهء 10 تای بچگیم
10 .....
  بهزاد 4/10/2009
در بی كران دور در روزگار نور در شهر بی عبور زیره درخت مهر بر روی سنگ گور با جوهر سرشت با دست سر نوشت حرفی نوشته بود : آرمگاه عشق
11 .....
  بهزاد 4/10/2009
تو زندگی فهمیدم كه هیچ كس نه عاشقته نه دوست داره تنها كسی كه عاشقته و دوست داره خودتی
12 مادر
  شیوا 4/9/2009
مادر ای كهكشان ایینه ها دست های تو شط خورشیداست درطلوع نگاه خسته ی تو برق رنگین كمان امید است
13 عشق
  ویس قرن"علی زاده" 4/8/2009
گرچه دلم بسته به ان سلسله آست
بین منواودوجهان فاصله است

ازسرهندیشه پلی ساختم
فاصله راپشت سرآندآختم
14 ویدای عزیزم
  علیرضا 4/7/2009
مهربانم به تو که سر تا پای وجودت را ذرّه ذرّه دوست میدارم به تو که روحت را سرشتت را عصاره ی وجودت را میپرستم و به آن عمیقاً عـشق میـورزم بدان و آگاه باش که من تو را هیچگاه هیچ کجا هیچ لحظه ای تنها نخواهم گذاشت و لحظه ای از تو غافل نخواهم شد مطمئن باش تمام احساسات زیبای من عاقلانه و عاشقانه تقدیم تو مهربان باد
15 ویدای عزیزم
  علیرضا 4/7/2009
ویدایی زندگی شاید همین باشد ،
یک فریب ساده و کوچک ،
آن هم از دست عزیزی که زندگی را جز برای او و جز با او نمی خواهی...
16 ویدای عزیزم
  علیرضا 4/7/2009
سوگند را ساختیم تا سوگند یاد کنیم که عاشق بمانیم...
با سوگند شروع می کنیم، با امید ادامه می دهیم و آرزو داریم با وصال ختم شود...
سوگند می خوریم که دل از هم نگیریم، که لحظه ای از یاد یکدیگر غافل نشویم، که برای هم باشیم و به یاد هم، که با آمدن هر سپیده به یاد یکدیگر چشم به جهان بگشاییم... و سوگند به عشق که در غم و شادی با هم باشیم و شریک هم
17 ویدای عزیزم
  علیرضا 4/7/2009
از او كه رفته نباید رنجشی به دل گرفت.
آنكه دوستش داریم همه گونه حقی بر ما دارد، حتی حق اینكه دیگر دوستمان نداشته باشد.
نمی توان از او رنجشی به دل گرفت،
بلكه تنها باید از خود رنجید، كه چرا باید آنقدر شایسته محبت نباشیم كه دوست ما را ترك كند،
و این خود دردی كشنده است.............

18 شعر
  سمیرا 4/7/2009
عاشق هركس شدم اوشدنصیب دیگری.دل به هركس داده ام اوزدبه قلبم خنجری.من سخاوت دیده ام دل رابه هركس میدهم.شرم دارم پس بگیرم انچه رابخشیده ام/
19 غم
  فرزاد 4/7/2009
اگر یكم فكر كنیم می بینیم كه زنده بودن ارزش فكر كردن نداره , اگرم یكم بیشتر فكر كنیم می بینیم مردن هم ارزش فكر كردن نداره . اما اگر خیلی فكر كنیم می بینیم كه زنده بودن و مردن اصلاَ ارزش فكر كردن نداره .
20 خداوندا
  پریسا 4/7/2009
خداوندا به دلهای شكسته/به تنهایان در غربت نشسته/به طفلانی كه نان آور ندارند/سر حسرت به بالین می گذارند/به آن جمعی كه از سرما به جان است/زآه جمع گرمی می ستاند/خداوندا كمك فرما به آنكه ناتوان است/به آنكه ناتوان از بهر جان است
21 ترك عشق
  سمیع 4/5/2009
ترك عشقم گركنم ترك دیدارت كنم,انفدرقلبت بیازارم تاكه بیمارت كنم
22 سیمین رویاهای من
  علی 4/5/2009
در بهاری ترین روز سال سلام تابستانیم را پذیرا باش تا درپاییز جوانیت زمستان وار به پایت بنشینم.
23 تقدیم به كویر
  سراب....... 4/4/2009
این دل نوشته هارا دوستشان دارم,همه ی این كلمات و واژه ها را...
كه نه!كه تمامی مقصود دلم را...
اهل روزگار بدانندكه من اورا دوست می داشتم.......
...هنوزعطرنگاه اوبا من است,هنوزآن صدفهای دستبندشده,برای من یعنی تمنای او....
24 خراش دل...
  رویا (خاكستر دل) 4/4/2009
به چه قیمتی جان در دست تو دادم نمی دانم اما هرچه می‌كنم نامت از ته ته دلم پاك نمی‌شود خراش دادم دلم را جای خراش نامت بر روی دل دل‌نازكم حك شده به چه اندازه از تو متنفرم.

http://ruya63.blogfa.com
25 خراش دل....
  رویا (خاكستر دل) 4/4/2009
فكر بدی نیست خوب هم نیست ولی آنقدر شیرین است كه به ندانستن نیرزد پس می‌نویسم چه خوشت بیاید چه نیاید
آمدنت را دوست نداشتم گرچه جای خالی تو بیشتر از هر دفعه آزارم میدهد ....
http://ruya63.blogfa.com



طبقه بندی: اشعار، 
ارسال توسط ربابه ابراهیم زاده
مرتبه
تاریخ : پنجشنبه 6 فروردین 1388

نور محمدی ص

چو تكوین جهان را ساز كردند

نخست از نور او آغاز كردند 

 محمد (ص) مصطفای آفرینش

محمد (ص) نور چشم اهل بینش

 شب اسرا چو در عرش خدا گشت

فكان قاب قوسینش سزا گشت

 محمد(ص) شافع روز پسین است

محمد(ص) رحمة للعالمین است

 محمد(ص) فاتح بدر و حنین است

محمد (ص) مرشد راه حسین است

 محمد (ص) هم بشیر و هم نذیر است

محمد(ص) در دو عالم بی نظیر است

 محمد(ص) محرم اسرار عشق است

محمد (ص) مطلع انوار عشق است

 محمد (ص) صاحب دختی چو زهراست

محمد (ص) زینت ام ابیـهاسـت

 محمد (ص) معجزه خلق الهی است

كه بی نورش سیاهی در سیاهی است

چو دریای وجودش بی كران است

در اوصافش سخن بس ناتوان است

مسود ارشادی فر

بهار محمد ص

گل نكند جلوه در جوار محمد

رونق گل مى‏برد، عذار محمد

گل شود افسرده از خزان ولیكن     

نیست ‏خزان از پى بهار محمد

سایه ندارد ولى تمام خلایق

سایه نشینند در جوار محمد         

سایه ندارد ولى به عالم امكان   

سایه فكنده است، اقتدار محمد

سایه نمى‏ماند از فروغ جمالش

هاله نور است در كنار محمد

شمس رخش همجوار زلف سیه ‏فام 

آیت و اللیل و النهار محمد   

تا كه بماند اثر ز نكهت مویش   

خاك حسین است‏ یادگار محمد

تربت‏خوشبوى كربلاى معلاست

یك اثر از موى مُشكبار محمد

رایت فتحش به اهتزاز درآمد

دست ‏خدا بود چون كه یار محمد

من چه بگویم [حسان] به مدح و ثنایش

بس بودش مدح كردگار محمد

حسان

خورشید آسمان نبوت        

ای آفتاب گردان تاری شو و متاب

كز برج دین بتافت یكی روشن آفتاب

آن آفتاب روشن شد جلوه گر كه هست

ایمن ز انكساف و مبرّا ز احتجاب

بنمود جلوه ای و ز دانش فروخت نور

بگشود چهره ای و ز بینش گشود باب

شمس رسل محمد مرسل كه در ازل

از ما سوا الله آمده ذات وی انتخاب

تابنده بُد ز روز ازل نور ذات او

با پرتو و تجلی بی پرده و نقاب

لیكن جهان به چشم خود اندر حجاب داشت

امروز شد گرفته ز چشم جهان حجاب

تا دید بی حجاب رخی را كه كردگار

بر او بخواند آیت و الشمس 1 در كتاب

رویی كه آفتاب فلك پیش نور او

باشد چنان كه كتّان در پیش ماهتاب 2

شاهی كه چون فراشت لوای پیمبری

بگسسته شد زخیمه پیغمبران طناب

با مهر اوست جنت و با حب او نعیم

با قهر اوست دوزخ و با بغض او عذاب

با مهر او بود به گناه اندرون نوید

با قهر او بود به صواب اندرون عقاب

شیطان به صلب 3 آدم اگر نور او بدید

چندین چرا نمود ز یك سجده اجتناب

زان شد چنین ز قرب خداوندگار دور

كاندر ستوده گوهر او داشت ارتیاب 4

مقرون به قرب حضرت بیچون شد آنكه او

سلمان صفت نمود به وصل وی اقتراب

امروز جلوه ای به نخستین نمود و گشت

زین جلوه چشم گیتی انگیخته ز خواب

یرلیغی 5 آمدش به دوم جلوه از خدای

كای دوست سوی دوست به یك ره عنان بتاب

پس برد مركبیش خرامان تر از تذرو

جبریل، همعنانش و میكال همركاب

بنشست بر بُراق سبك پوی گرم سیر

و افلاك در نوشت الی منتهی الجناب

چندان برفت كش رهیان 6 و ملازمان

گشتند بی توان و بماندند بی شتاب

و آنگه به قاب قوسین اندر نهاد رخت

و آمد ز پاك یزدان او را بسی خطاب

چون یافت قرب وصل، دگر باره بازگشت

سوی زمین، ز نه فلك سیمگون قباب 7

اندر ذهاب 8 ، خوابگه خود نهاد گرم

هم خوابگاه خویش چنان یافت در ایاب 9

از فرّ پاك مقدمش امروز گشته اند

احباب در تنعّم و اعدا در اضطراب

جشنی بود ز مقدم او در نُه آسمان

جشنی دگر به درگه فرزند بوتراب 10

ملك الشعرای بهار

 

پی نوشت ها

1. والشمس: اشاره است به آغاز سوره ای به همین نام: والشمس و ضحیها:" سوگند به خورشید و پرتوش" كه بنا به نقل برخی از مفسرین در شأن حضرت رصول (ص) می باشد

2. اشاره است به اعتقادی كه قدما داشته اند كه كتان در برابر ماهتاب مقاومت ندارد و از هم فرو می پاشد.

صلب: پشت3

4. ارتیاب: شك و ریب

5. یرلیغ: فرمان

6. رهیان(جمع : رهی) چاكر، نوكر، خدمتگزار

7. قباب(جمع قبه): بارگاهی كه بر فراز آن گنبدی باشد، سقف برجسته و گندب مانند. كنایه از افلاك و اسمانهاست.

8. ذهاب: رفتن

9. ایاب: آمدن

10. منظور بارگاه حضرت رضا علیه السلام است.

در نعت رسول اكرم ص

 

تخته اول كه الف نقش  بست  

 بر در محجوبه احمد نشست 

 

  حلقه حى را كالف اقلیم  داد  

 طوق ز دال و كمر از میم  داد 

 

  لاجرم او  یافت  از  آن میم و دال  

 دایره دولت و خط كمال 

 

بود درین گنبد فیروزه خشت  

 تازه ترنجى زسراى بهشت 

 

  رسم ترنجست كه در  روزگار  

 پیش دهد میوه پس  آرد  بهار 

 

كنت نبیا چو علم پیش برد  

 ختم نبوت به محمد سپرد 

 

  مه  كه  نگین  دان  زبرجد شدست  

 خاتم او مهر محمد شدست 

 

گوش جهان حلقه كش میم اوست  

 خود دو  جهان حلقه تسلیم اوست 

 

  خواجه مساح  و  مسیحش  غلام  

 آنت بشیر اینت مبشر   به  نام 

 

 امى گویا به زبان فصیح  

 از الف آدم و میم مسیح 

 

  همچو الف  راست  به عهد و وفا  

 اول و آخر شده بر   انبیا 

 

نقطه روشن تر پرگار   كن  

 نكته پرگار ترین سخن 

 

از سخن   او   ادب   آوازه   اى  

 وز كمر   او   فلك   اندازه   اى 

 

  كبر جهان  گرچه  بسر  بر  نكرد  

 سر به جهان هم به جهان در نكرد 

 

  عصمتیان در حرمش   پردگى  

 عصمت   از   او   یافته  پروردگى 

 

  تربتش از   دیده   جنایت   ستان  

 غربتش   از   مكه   جبایت  ستان 

 

  خامشى او سخن دلفروز  

 دوستى او    هنر عیب   سوز 

 

  فتنه فرو    كشتن   ازو   دلپذیر  

 فتنه شدن    نیز    برو    ناگزیر 

 

 بر   همه  سر  خیل  و سر خیر بود  

 قطب   گرانسنگ  سبك  سیر  بود 

 

شمع الهى ز دل افروخته  

 درس ازل تا ابد آموخت

 
مخزن الاسرار نظامی

در نعت سید المرسلین علیه الصلوة و السلام

 

كریم  السجایا  جمیل  الشیم  

 نبى  البرایا  شفیع   الامم 

 

  امام رسل،  پیشواى سبیل  

 امین خدا،  مهبط  جبرئیل 

 

شفیع  الوری، خواجه بعث و نشر  

 امام   الهدی،  صدر  دیوان  حشر 

 

  كلیمى كه چرخ فلك طور اوست  

 همه نورها   پرتو   نور  اوست 

 

یتیمى كه ناكرده  قرآن  درست  

 كتب خانه ى چند  ملت  بشست 

 

چو  عزمش  برآهخت شمشیر بیم  

 به معجز  میان  قمر  زد  دو  نیم 

 

چو صیتش در  افواه  دنیا  فتاد  

 تزلزل در  ایوان كسرى فتاد 

 

 به  لاقامت لات بشكست  خرد  

 به  اعزاز دین آب عزى ببرد 

 

  نه  از لات و عزى برآورد گرد  

 كه تورات و انجیل منسوخ كرد 

 

  شبى بر نشست از فلك برگذشت  

 به تمكین و جاه از ملك برگذشت 

 

  چنان گرم در تیه قربت براند  

 كه در سدره جبریل از او بازماند 

 

  بدو  گفت سالار بیت الحرام  

 كه اى حامل وحى برترخرام 

 

  چو در دوستى مخلصم یافتى  

 عنانم ز صحبت چرا  تافتی؟ 

 

بگفتا فراتر مجالم نماند  

 بماندم كه نیروى بالم نماند 

 

اگر یك سر مو فراتر پرم  

 فروغ  تجلى بسوزد  پرم 

 

نماند به عصیان  كسى در گرو  

 كه دارد چنین سیدى پیشرو 

 

چه نعت پسندیده  گویم تورا؟  

علیك  السلام  اى نبى الورى 

 

بوستان سعدی

گردونه گردان

از بدایع جلوه های تازه ای كیهان نهاد

باز طرح دیگری گردونه گردان نهاد

دشت و بستان هر طرف ، بینی گلی الوان نهاد

ریخت طرحی نو جهان با مقدم باد صبا

بر گل سوری ، ز شبنم لؤلؤ و مرجان نهاد

ابر رحمت باز گوهر ریز و گوهر پاش شد

طبله را عطار بست و قفل بر دكان نهاد

باد ، عنبر سای گردید و نسیم عنبر فروش

سر خوش از دیدار گل شد، پرده ی الحان نهاد

بلبل ِ هجران كشیده در فضای گلستان

تاجی از بیجاده بر سر، لاله نعمان نهاد

بوستان و كوه و صحرا رونقی دیگر گرفت

جعفر صادق كه زِ احسان، قادر منان نهاد

این همه آثار هست از یمن شاه دین، امام

كاو قدوم اقدسش در عالم امكان نهاد

هفده ماه ربیع الاول ، اندر جمعه ، بود

حق تعالی بر خلایق ، منت و احسان نهاد

با طلوع ِ آفتاب ِ آسمان ِ معرفت

زین تلألؤ بر جهان ، انواری از یزدان نهاد

كرد بر كون و مكان ، خورشید حق تابندگی

گشت و تاج فخر را بر تارك ادیان نهاد

بهره ور از مكتب علم و صفای جد و باب

آن كه اندر محضرش سر بر خط فرمان نهاد

از مقام ِ شامخ ِ علمی ِ او شد مستفیض

افقه و اعرف كه ركن و پایه ی ایمان نهاد

اعلم و اتقی و افضل ، عاملی صدیق بود

بود و آیین را بنا بر حجت و برهان نهاد

مستجاب الدعوه و برهان حق و مقتدا

شیعه را مذهب به رسم جعفری بنیان نهاد

یافته دین محمد(ص) از وجودش اعتبار

بهرِ ترویج ِ شریعت ، پای در میدان نهاد

مفتخر، دانشوران بودند از شاگردی اش

پایه های علم شیمی ، جابر حیان نهاد

تربیت فرمود ، شاگردان ِ عالم بیشمار

برتری او را خدا ، بر همسر و اقران نهاد

مام گیتی ، مثل او هرگز نزاید در قرون

قدر والایش عنان فكر، سرگردان نهاد

گر زبان ِ خامه عاجز آمد از توصیف او

لطف تو شاها به دل مرهم پی درمان نهاد

ناامید از آستان خویش" فرزین" را مساز

عبدالحسین فرزین

سید بارگاه كونین

سلطان خرد به چیره دستی

ای شاه سوار ملك هستی

حلوای پسین و ملح اول

ای ختم پیمبران ِ مرسل

فرمانده ی كشتی  ولایت

ای حاكم ِ كشور كفایت

و ای منظر عرش ، پایگاهت

ای بر سر سدره گشته راهت

روشن به تو چشم آفرینش

ای خاك ِ تو توتیای بینش

داننده ی راز صبحگاهی

دارنده ی حجت الهی

نسـّابه ی شهر قاب قوسین

ای سید بارگاه كونین

محراب زمین و آسمان هم

ای صدر نشین عقل و جان هم

بر هفت فلك جنیبه رانده

ای شش جهت از تو خیره مانده

بوالقاسم و آنگهی محمد

ای كنیت و نام تو مؤید

مقصود جهان، جهان مقصود

صاحب طرف ولایت جود

با تو نكند چو خاك پستی

آن كیست كه بر بساط هستی

وز بهر تو آفریده شد كون

اكسیر تو داد خاك را لون

مقصود تویی ، همه طفیلند

سر خیل تویی و جمله خیلند

شاهنشه كشور حیاتی

سلطان ِ سریر كایناتی

گیسوی تو چتر و غمزه ، طغرا

لشكر گه تو سپهر خضرا

در نوبتی تو پنج نوبه است

وین پنج نماز كاصل توبه است

بستی در  ِ صد هزار بیداد

در خانه ی دین به پنج بنیاد

 

نظامی گنجوی

 




طبقه بندی: اشعار، 
ارسال توسط ربابه ابراهیم زاده
مرتبه
تاریخ : پنجشنبه 6 فروردین 1388

« اشعار »

 حجـــــره در بستـــــه

 

 

دل افســــرده ام با غــم قــــرین  اســــت                  كه در فكر جواد العارفیـــــن اســــــت

چــرا غمگیــــن در این عالــم   نبـاشــم                   پریشان قلب ختم المرسلیـــــن اســــت

شــد از زهر جفــــا و كینــه  مسمـــــوم                   جهان از ماتمش با غم قــــرین اســـت

بــه هنگــام شبــاب ، از كـیـــد  دشمــن                  خزان ،  گلزار سلطان مبیـــــن اســـــت

میـــان حــــجـــــره در بســـتــه  بــــراو                   زاهش ، لرزه بر عرش بریــن اســــت

غبار غـــم نشســتــــه بــــر رخ  مـــــاه                   گه قتل شـــه دنیــــــا و دیـــن اســــــت

لبــش عطشان و جانـش بر لبــــش  بود                  چنان جدش كه دریا افریــــــن اســـــت

هنــــوزم در تمــــام كــــون ،  قطــــــره                   بپا شور عـزا در شهر دیــــن  اســـــت

 

جــــــــود جــــــــواد

 

 

هزار جان گرامی ، فــدای جــود جــواد                  دل شكسته خود بسته ام به بود جـــواد

هماره می رسد از كائنات و مخلوقـــات                 ندای ذكر و ثنا ، مدحت و درود جــــواد

همه خلایق عالم ، غریق نعمت اوســت                 چرا كه نیست حدودی برای جود جـــواد

وصی حجت هشتم ، ســــــلاله زهـــــرا                خدای حی توانا بــــــود شهــــود جــــواد

شب تولد دریای جـود و احسان اســــت                رسد به گوش سماواتیان ، سرود جــواد

در این ولادت چشـم و چراغ بزم وصال                شده است شاد ، دل والی و دود جـــــواد

از انكه سجده شكـرش ، فضل خداســت                قبول حضرت جانان شده سجود جـــــواد

قدم به عرشه زین بــراق نــــور نهــــاد               به سوی حضرت سبحان بود صعود جواد

ز ذیل فضل و عنایات او ندارم دســـــت                كه زنده ام به عنایات و هم وجود جـــواد

به اشك دیده بشویم دفاتـــــــر گنهــــــم                كه متصل شده قطره به بحر جود جــــواد

 

جـــــــــواد فیــــــض

 

من جواد فیض ، هم بر اولیــــن ، هـم اخرینـــــم

                                                         باء بســــم الله خلقــــــــت ، روح رب العالمینـم

در حضور حق تعالـــــی ، بنـده فرمانـــــروایـــــم

                                                        حكم فرمای عوا لم ، رهبـــــر روح الامینــــــــم

سینه من ، مخزن علم لدنـــــــی امــــد از حــــــق

                                                        قلزم فضل الهـــــــی ، رهنمــــــای مؤمنینـــــــم

حجت بر حق حقم ، كاشــــــــف اســـــرار غیبـــم

                                                        من امام و نور چشـــم اسمــــــان و هم زمینــــم

جلوه مصباح و نور عرشه (عرش استوی) یــــم

                                                         گاه در سیر عوالم ، گاه در عـــــرش برینــــــم

جد من ، ختم رسل ، پیغمبر اخر زمــان اســـــت

                                                          شاخه طوبی زهـــــرا و امیــــــر المؤمنینـــــم

من وصی مصطفی و مرتضی و مجتبــــی یـــــم

                                                          وارث شاه شهیدان ، زاده ان مـــــــه جبینـــــم

برترین ایات حقم ، مصـــــدر علــــــــم الهـــــی

                                                          رهبر خلق جهانـــم ، شافــــــع للمــــذ نبینـــــم

نه سپهر عدل و دادم در زمیـــــن و اسمانــــــم

                                                           در لقب ، این رتبه دارم ، حافظ دین مبینــــــم

قطره ام كه از ان پدید امد به دنیا هفـــــت دریا

                                                          صاحب كون و مكان ، دریای گوهـــر افرینــــم

 

دست حق در استین

 

 

من ان زینــــــت ده عــــرش برینـــــم                 كه جا داده خــــــدا انــــــدر زمینـــــــــم

امـــــــام مقــــتــــــــدای كائنــــــاتــــم                 بــــــه امـــــر ذات رب العالـمـــینـــــــــم

كتاب الله ناطــــق ، معـــــدن علـــــــم                 وصی مصطفــی ، حبــــــل المتــیـنـــــــم

جهان باشد چو انگشتـــر به دستـــــم                 كه بر انگشتــــری نقــــــش نگـــینــــــم

زمین و اسمان باشـــــــد مطیعــــــــم                  كه حاكم ؛ هم بر ان و هــــم بر اینــــــــم

من ان ظــــــل خداونــــــد جهانـــــــم                  گهی در عــــرش گه عــــرش افرینــــــم

برای حفظ دین و حفـــــــظ قـــــــران                  بود جبـــــــار و دشمــــــــن در كمینــــــم

از این ملعونه شــــوم ستمــــــگـــــر                  ز مكر و حیلـــه اش با غــــــم قرینـــــــم

گواهم عاقبــــــت از زهـــــر كینــــــه                  كنــد مســــــمــــــوم ، اخر این لعینــــــــم

به راه دین بایـــــد دهــــــــم جــــــان                  شــــــود محفــــــوظ ، قــــــران مبینـــــــم

رضایم بر رضـــــای حــــق تعالـــــی                  كه من، در امر حق، صبـــــــر افرینـــــــم

گواهــــــم از دل دریـــــــا و قطــــــره                 كه دست حــــــــــق بـــــود در استینــــــم

 

حبــــــل المتیـــــــن

 

 

]خالق كون و مكان ان ذات رب العالمیـــــن               كشتی بحر گرانش ، سبط خیر المرسلیــن

پیك ذات كبریائی منزل وحی از سمــــــــاء              ان كتاب الله ناطق ، مظهر حـــی مبیـــــــن

در عبودیت ، رسیده رتبه عز و جــــــــلال              ان عزیز حق تعالی ، رهبر روح الامیـــــن

شد از این مولود ، روشن دیده خلق جهان              هم ثنا خوانش ملائك ، از یسار و از یمـین

از درودیوارعالم، می رسدهردم به گـوش               گشته میلاد امام انس و جان ، حبل المتیـن

زهره زهرای اطهر ،‌ شمــــــس افلاك ولا                واین در كان صدف زای امیر  المؤمنیـــــن

مخزن علم لدنی ، كاشف اســــرار دیـــــن               جاری از لعل لبـــــان او بود عیــن الیقــین

واقف از سر سویدای رمــــــوز كائنــــــات              ان امام مقتــدا ، روح و روان ماء و طیـــن

تیر ابرویش صراط و قامتش روز قیامـــت               كاوز رب العالمین امد صراط المؤ منیـــــن

جان سپرده، لعل عطشان،همچو جد تاجدار              كز غمش گریان یتیمانش چو زین العابدین

گفت غواص بحار علم و عرفان  وصـف او              قطره دریای ال مصطفـــــــی ، در ثمیــــــن

 

تشنـــــه لــــــب

 

 

ای خــــــــداونــــــد توانـــــــای مبیــــــــن                خالــــــق امكــــــــــان و رب العالمیــــــــن

اندر این دنیای بــــــــی مهــــــر و وفــــــا                مـــــــــن گرفتـــــــارم به دام مشركیـــــــن

باب من باشد علــــی موســـــی الرضــــــا                از لقب باشــــم جـــــــــواد العـــــــارفیـــــن

از ستـــمــــــهـــــای عــــدوی نابــــكــــــار               روز و شب باشم ز دشمـــــن دل غمیــــــن

سینه ام مجــــــــروح و قلبــــــم داغــــــدار               گشتـــه از ظلــــــم و جفــــــای خائنیـــــــن

باعث قتلـــــــــم شـــــده ملعــــــونــــــه ای               كودكـــانم گشتــــــه بی یـــــار و معیــــــــن

بــــود ام الفضــــــــل ملعــــــــونه دغــــــا                ریخت در كامم ، ستمگـــــر ، زهر كیـــــــن

پس در حجــــره به روی شــــــاه بســـــت                گشت غمگیــــــن ، ان وصـــی مرسلیـــــن

هر چه گفتا ، از عطــــــش دل سوختـــــــه              شورشـــــی افتــــــاد در عــــــرش بریــــــن

كام عطشان همچـــــو جــــــد اطهــــــرش                تشنه لب جـــــــان داد ان حامـــــی دیــــــن

 

دل دریا خــــــون شــــــــد  
   

بارالها ، ز چه رو همـــــــدم گل، خار شـــــده          خار و خس ، زاغ و زغن ، ساكن گلزار شده

بلـبل بستــــــــان ، از خــــــار شكــــــایت دارد          كه چرا خار به جــــای گل گلنـــــــار شـــــــده 

من جوادم كه جهان ریزه خور خوان من است         مرغ جان ، حبس و در این دام گرفتار شــــده

انقدر رنج ، من از همســـــــر خائــــن دیـــــدم          كه دلم غمزده زین شوم ستمكــار شـــــده

این چه ایین و طریق است ، كه این ملعـــــونه         پی ازار من ، این مشرك خونخـوار شــــده

گل من پرپر و پژمرده شده وقت شـــــــبـــــاب          جگرم سوخته از كینه غــــــــدار شـــــــده

ریخته زهر جفا را چــو بكامـــــم پنهـــــــــــان          قلب من سوخته ، نیلی گل رخسار شـــــده

گشته از زهر جفا سینه و قلبم مــــجــــــــروح         خون دل امده ، از چشــم درر بار شــــــــده

هر چه فریاد كشیدم : زعطش سوختــــــــه ام          نه كسی با خبر از من ، به شب تار شـــــده

بر رخم بسته در حجره و محبوسم كـــــــــــرد          خود گرفتار غضب ، اتش قهـــــار شـــــــده

اخر الامر به مقصود خــــودش نائل شــــــــــد          لیك ارام دلم ، زار و عــــــــزادار شـــــــده

قطره،زین ماتم عظمی، دل دریا خون شــــــد           شور عاشورا ، دگــــر باره پدیدار شــــــده

 




طبقه بندی: اشعار، 
ارسال توسط ربابه ابراهیم زاده
مرتبه
تاریخ : شنبه 1 فروردین 1388

لاله لَر / رشید بهبودف

فرارسیدن سال نو و نوروز باستانی را به شما دوستان تبریک می‌گویم.
شعر زیبای لاله‌لر از رشید بهبودف به هم‌راه ویدئوی آن تقدیم به شما عزیزان به مناسبت سال نو.


ازین اولینده گنجه چؤلونده
چیخیبلار گئنه ده اوزه لاله لر ، اوزه لاله لر
یاغیشدان ایلانان یااپراقلارینی
سه ریبلر ده ره یه دوزه لاله لر دوزه لاله لر
لاله لر لاله لر ، لاله لر لاله لر

مشاهده کل مطلب "لاله لَر / رشید بهبودف"


5, 2009 02:07

 

اولدوم/ ابوالقاسم نباتی

دوشه لی عشقه ، خوار و زار اولدوم
شمع تک دود آها یار اولدوم
یاندیریب خرقه و ردانی ، تمام
شیخ صنعانا ننگ و عار اولدوم

مشاهده کل مطلب "اولدوم/ ابوالقاسم نباتی"


14, 2009 09:55

 

ائیلر – ائیلر /خسته قاسم

ائله بیر کیشی نین توت اتگیندن
بیل سنه ایمدادی او ائیلر – ائیلر
ذره جه اوستونده اولسا نظری
یئردن داش گؤتورسن لعل ائیلر – ائیلر

مشاهده کل مطلب "ائیلر – ائیلر /خسته قاسم"


8, 2009 11:26

 

کوچه لره سو سه پمیشم / رشید بهبودف

این شعر قشنگ را از وبلاگ قدیمی به اینجا منتقل کردم ,همراه با ویدئوی رشید بهبودف.


کوچه لره سو سه پمیشم
یار گلنده توز اولماسین
ائله گلسین ائله گئتسین
آرامیزدا سؤز اولماسن

مشاهده کل مطلب "کوچه لره سو سه پمیشم / رشید بهبودف"


1, 2009 11:19

 

وار / عاشق حسین جوان

آیدین لیقدان قاچان ، کؤلگه ده ایتن
قارانلیقدا کولدا یاتانلار دا وار
مقصدسیز یاشییب آیری یول توتان
عمانا داش- تورپاق آتانلاردا وار

مشاهده کل مطلب "وار / عاشق حسین جوان"


17, 2009 12:11

 

منی / صائب تبریزی

بو عشق دردو غمی گؤر نئجه یوغورتدو منی
قیامتین ائله بیل آتشی قووردو منی
یاراما بخیه وورارلار فقط نه فایداسی وار
طبیبیم اولدو او کس کی ائله او قیردی منی

مشاهده کل مطلب "منی / صائب تبریزی"


2, 2009 02:39

 

نوحه / غفاری اردبیلی

اگر اینسان حکیم اولسا ، اسیر روزگار اولماز
بو بئش گون عمره خاطیر ، نفس شومه دستیار اولماز
سلیمانلار گئدیبلر دست خالی قبره دونیادان
نقدیر اولسا اینسانین جلالی ، پایدار اولماز

مشاهده کل مطلب "نوحه / غفاری اردبیلی"


10, 2008 10:53

 

دؤیونمه / عاشق حسین جوان

چیرپینما اوره ییم دؤیونمه قلبیم
کیچیلمه دوشمنه اییلمه یادا
اودلار اؤلکه سینین اوجالیب باشی
دئییلیر شهرتی بوتون دونیادا

مشاهده کل مطلب "دؤیونمه / عاشق حسین جوان"


15, 2008 11:05

 

دونیانین /خسته قاسم

چرخی فلک منله یامان باشلادی
نه چوخوموش آهی زاری دونیانین
باغبان اولدوم گیردیم دونیا باغینا
حئیف کی یوخوموش باری دونیانین

مشاهده کل مطلب "دونیانین /خسته قاسم"


26, 2008 11:45

 

قمران گؤزلرینین قربانی اولوم / عاشق حسین جوان

قمران گؤزلرینین قربانی اولوم
ماهیر اووچو کیمی منی ایزلییه ن
قمرال گؤزلرینین قربانی اولوم
سخته باخیشلاردان منی گؤزله ین
عشوه نازلارینین قربانی اولوم

مشاهده کل مطلب "قمران گؤزلرینین قربانی اولوم / عاشق حسین جوان"


9, 2008 11:24

 

یار اوزمه اوزمه /عاشق حسین جوان


اولدوم دلشکسته ای بویو بسته
الیم اته یینده ، یار اوزمه اوزمه
نه دیر سینه ن اوسته ، لب لری پسته
مروت ائت جانیمی ، یار اوزمه اوزمه

مشاهده کل مطلب "یار اوزمه اوزمه /عاشق حسین جوان"


15, 2008 10:12

 

گؤزل / عاشق حسن جوان

منیم قلبیم سیغارادان نازیک دیر
مروت ائت ، سینه می داغلاما گؤزل
حسرتیندان کؤنلوم ازیک – ازیک دیر
دوز سه پیپ یارامی باغلاما گؤزل

مشاهده کل مطلب "گؤزل / عاشق حسن جوان"


12, 2008 03:53

 

قاطار / جواد نقی‌پور

با تشکر از آقای نقی‌پور برای ارسال این شعر زیبا.


گئدیشده ن ساخلادی قولدور بیر باخیش
قاطارن بیرینجی واقونوندا
سه نی ، مه نی ، كیلاشینكوف گول له له رینی
ضامینه قویولان كیلاشینكوف لار

مشاهده کل مطلب "قاطار / جواد نقی‌پور"


25, 2008 11:50

 

آغلاییرسان ساغلیغیمدا آغلا سن / ممد آراز


گؤز یاشینی تؤک سینه مه دفن ائله
آغلاییرسان ساغلیغیمدا آغلا سن
قهرین وارسا ، ساغلیغیمدا قهر ائله
آغلاییرسان ساغلیغیمدا آغلا سن

مشاهده کل مطلب "آغلاییرسان ساغلیغیمدا آغلا سن / ممد آراز"


4, 2008 12:04

 

بو گؤزلر / مدینه گلگون

نه لازیم گؤزلره ترجمان گولوم
باخسان ترجمانسیز دینیر بو گؤزلر
عمور یولوموزدا هئی زامان – زامان
سؤنمز اولدوزلارا دؤنمز بو گؤزلر

مشاهده کل مطلب "بو گؤزلر / مدینه گلگون"



طبقه بندی: اشعار، 
ارسال توسط ربابه ابراهیم زاده
مرتبه
تاریخ : شنبه 1 فروردین 1388

اشعار ترکی استاد شهریار...

ترسا بالاسی

اذن وئر توی گئجه سی من ده سنه دایه گلیم

ال قاتاندا سنه مشاطه تماشایه گلیم

سن بو مهتاب گئجه سی سیره چیخان بیر سرو اول

اذن وئر من ده دالونجا سورونوب سایه گلیم

منه ده باخدین او شهلا گوزوله من قارا گون

جراتیم اولمادی بیر کلمه تمنایه گلیم

من جهنمده ده باش یاسدیقا قویسام سنیله

هئچ آییلمام کی دوروب جنت ماوایه گلیم

ننه قارنیندا دا سنله اکیز اولسایدیم اگر

ایسته مزدیم دوغولوب بیر ده بو دونیایه گلیم

سن یاتیب جنتی رویاده گورنده گئجه لر

منده جنتده قوش اوللام کی او رویایه گلیم

قیتلیغ ایللر یاغیشی تک قورویوب گوز یاشیمیز

کوی عشقونده گرک بیرده مصلایه گلیم

سنده صحرایه مارال لار کیمی بیر چیخ نولی کی-

منده بیر صیده چیخانلار کیمی صحرایه گلیم

آللاهوندان سن اگر قوخمیوب اولسان ترسا

قورخورام منده دؤنوب دین مسیحایه گلیم

شیخ صنعان کیمی دونقوز اوتاریب ایللرجه

سنی بیر گورمک ایچون معبد ترسایه گلیم

یوخ صنم! آنلامادیم، آنلامادیم حاشا من

بوراخیم مسجدیمی سنله کلیسایه گلیم!

گل چیخاق طور تجلایه سن اول جلوه طور

منده موسی کیمی اول طوره تجلایه گلیم

شیردیر((شهریار))ین شعری الینده شمشیر

کیم دیئر من بئله بیر شیریله دعوایه گلیم؟!

آذر 1353


اشعار علی آقا واحد...

گولسه هر کیمسه بیزیم دیده گریانیمیزا

دوشسون عالمده گوروم حال پریشانیمیزا

عشق چوخ دلبر بی مهره اسیر ائتدی بیزی

بیری رحم ائیلمه دی ناله   و     افغانیمیزا

دوست ساندیق گوروب هر شوخو بلاسین چکدیک

دوشمن اولدو یئنه آخیرده بیزیم جانیمیزا

ذوق آلار عشقیده بیزدن گوروب احوالیمیزی

هانسی درد اهلی اگر گلسه بیزیم یانیمیزا

زولف زنجیرینه عقل ایله اسیر اولمامیشیق

عشق دیوانه سی ییک باخما بو نقصانیمیزا

گلدی گول فصلی بیزی ساقی نظردن سالدی

پیر  میخانه   گرکدیر    باخا      دیوانیمیزا

دم غنیمتدی مئی ایچ /بدرینی*/ ((واحد)) باشا سال...(*:شاعر سید زاده بدری).

بیر علاج اولسا   اودور    درد    فراوانیمیزا

---------------------------------------------------------------------------------------------

ائیله دی آواره منی

سالدی هیجران اودونا اول بت مه پاره منی

ائیله دی زولفوتک هیجرینده گونو قاره منی

درد طغیانیمه   بیجا یئره    زحمت چکمه

تاری شاهددی طبیب اؤلدورو بو یاره منی

قیلدی کونلوم قوشونو حلقه زولفونده اسیر

وار خیالی چکه منصور کیمی داره منی

سرکویوندا وطن قیلمیش ایدیم دیلدارین

اوزدو وصلیندن الیم ائیله دی آواره منی

من تک عالمده غم و درده گرفتار اولسون

کیم کی حسرت قویوب اول مهوش دلداره منی

سن بو حسنیله زلیخای جهانسان ای مه

نولا عشقین چکه یوسف کیمی بازاره منی

واحدا زولف نیگاریم    اینجه لدی تنیم

کیم گؤرو بنزه دیر اول زولفده بیر تاره منی

 

گنجه لی حکیم نظامی...

غزلیات و قصاید ترکی حکیم نظامی گنجوی

برگرفته از نسخه خطی کتابخانه خدیویه مصر

صدیار وظیفه (ائل اوغلو).

مژده ای خاطر پژمرده کی دلبر گله جک

جان ساراییندا امیر اولماغا سرور گله جک

یئنه ده دل بولبولی باشلادی فغان ائیله مگه

مگر اول سرو گول اندام سوسنبر گله جک

نفس باد صبا غالیه سا اولدو مگر

او ساچی نافه تر زولفی معنبر گله جک

گئده جک محنت و اندوه و غم و درد و عنا

یئرینه راحت و شادی و صفالر گله جک

شب فرقت گئده جک محنت و هجران گئده جک

صبح وصل ایریشر و مهر منور گله جک

نئجه بیر سعی ائدیبن وصلینه ایریشمک اوچون

دم فطرتده نه کیم اولدو مقدر گله جک

سن نگار ایله "نظامی" منی عالمده دخی

صنما سانما کی بیر بی دل و دلبر گله جک

شاعر محمد بی ریا....

تبریز

 شبلی دن گوروندو گول تک جمالین

گلدیم بولبول کیمی فغانه تبریز

اولدو قسمت یئنه سنین وصالین

بو قلبی چیرپینان جوانه تبریز

.............................................

سنه قوربان اولوم سئودیگیم وطن

هر یئرین باغچادیر هر یئرین چمن

چمنلرده آچیب گوزل یاسمن

عطریندن گلیرم ایمانه تبریز

..........................................

دئیلیر آدینا داروالسلطنه

شاهلار شاهزاده لر باش اگیب سنه

داغلارین داشلارین دؤنسون گولشنه

باهارین دؤنمه سین خزانه تبریز

..........................................

سن منه آناسان ائل منه آتا

آنا ائولادینی روادیر آتا؟!

باغلارام قمه نی مینه رم آتا

وئرمه رم تئلینی جهانه تبریز

........................................

کئچمه سین چراغین یانسین اوجاغین

جنت گوشه سی دیر هر بیر بوجاغین

آنامدان عزیز دیر منه قوجاغین

گلمز محبتیم بیانه تبریز

.................................................

نا امید گورمه ییر گوزوم هیچ کسی

گلیر سحر- سحر قوشلارین سسی

گؤی مچید بناسی ارکین قالاسی

قالیب کئچمیشیندن نشانه تبریز

.............................................

هانی بس قهرمان ستارخان هانی؟

چاغیر امدادینا او مرد انسانی

بلکه اصلاح ائده آذربایجانی

بیر تکان وئره بو زمانه تبریز

...........................................

شاعرم اؤره گیم دولودور دولو

آچیقدیر اؤزومه حقیقت یولو

تؤکؤلسه باشیما گؤیلردن دولو

دیزلریم بوکولمز دوشمانه تبریز

 

سید عظیم شیروانی...

سید عظیم شیروانی:

سید عظیم شیروانی فرزند سید محمد در سال 1251ه.(1835م.) در شهر شماخی چشم به جهان گشود.در هفت سالگی از پدر یتیم ماند و پیش جد پدری اش ملا حسین به تحصیل پرداخت.در جوانی برای تکمیل تحصیلات خود به نجف و کربلا و شام و بیت المقدس و قاهره رفت و روزگاری نیز در بغداد و استانبول رحل اقامت افکند و نیز به زیارت حج رفت و مانند سلف خود"خاقانی" در مکه و مدینه چکامه های غرایی در توحید و نعت پیغمبر سرود.پس از بازگشت به زادگاه خویش به تدریس روی آورد.بزرگانی چون میرزا علی اکبر صابر(هوپ هوپ) و سلطان مجید غنی زاده را تربیت کرد و چند انجمن ادبی از جمله "بیت الصفا" را تاسیس کرد.

سید عظیم گذشته از دیوان دارای آثاری با نامهای قصص الانبیا/غزوات حضرت علی/ربع الاطفال/شیروان نامه/حکایات منظوم و...است.در فیلم جاودانی "او اولماسین بو اولسون" خواننده اشعار زیر را به نوایی بسیار حزین می خواند:

من اویله بیلردیم کی منه یار اولاجاقسان

عالمده منه یار وفادار اولاجاقسان

من اویله خیال ائتمیشیدیم ای گول رعنا

سربسته اولان غملره غمخوار اولاجاقسان....

سید عظیم در سال(1267ش.1888م.) روز 21 رمضان در سن 53 سالگی چشم از جهان فرو بست.

1.

قد تجلی من شعاع الکاس انوارالبها

تلک فضل الله بل یهدی لنور من یشا

مشرق ساغردن ائتدی آفتاب می طلوع

مغرب میناده وئردی عالمه نورو بها

مئی ظهورو اولدو ساغردن عیان عالملره

کور اولما چئشمیمنه وئر دور ساغردن جلا

غولغول مینا صدای حقی ائیلر آشیکار

دعوت حقدیر بو گون آفاقی توتموش بو صدا

جان و دل صبح ازلدن طالیب دلدار ایکن

شوکر کیم تاپدی گوزوم دیدار ساغردن ضیا

جام مئی آیینه اسرار حقدیر ای کونول

ایسته سن اسرار حقی جم ایله اول آشینا

یوخدو بیر رمز آشنا بو عصر بد فرجامدا

ایلمه اسرار حقی چوخدا "سید" برملا.

2.

خواه موسی دامنین توت خواه عیسی ای فتا

ترک قیل فرعون نفسی عشقه ائیله اقتدا

عشقدیر اول قوه جاذب کی خاک مکه دن

ائتدی جسم عنصری احمدی عرش آشینا

عشقدیر کیم کی ائدر وادی ایمندن خروش

عشقدیر کیم کی درخت طوردان ائیلر ندا

اول گدای عشق سلطانلیق مرادیندیر اگر

کیم دیار عشقده آفاقا سلطاندیر گدا.


سید عمادالدین نسیمی...

(1):

دریای محیط جوشه گلدی................. کانیله مکان خروشه گلدی

سر ازل اولدی آشکارا........................عارف نئجه ایله سین مدارا

هر ذرّه گونشدن اولدی ظاهر............. توپراغه سجود قیلدی طاهر

نقاش بیلیندی نقش ایچینده........ لعل اولدی روان بدخش ایچینده

آجی سو شراب کوثر اولدی ..................هر زهر نبات شکر اولدی

کلی یئر و گوی حق اولدی مطلق... سؤیلردف و چنگ ونی اناالحق

معشوقیله عاشق اولدی بیر ذات.... محو اولدی وجود نفی و اثبات

هر قطره محیط اعظم اولدی............... هر ذره مسیح مریم اولدی

داش و کسک اولدی ورد نسرین....فرهاد ایله خسرو اولدی شیرین

تریاک مزاجی توتدی آغو.............................لؤلؤ مدور اولدی دارو

مسجود ایله ساجد اولدی واحد.......مسجود حقیقی اولدی ساجد

ایمانیله کفر بیر شی اولدی.......... تاتلی ایله آجی بیر می اولدی

شرکت آرادان گتوردی وحدت.......... وحدت دن آچیلدی باب رحمت

جانیله تن اولدی بیر حقیقت ............. برکیتدی شریعت و طریقت

اشیا ایکی لیکدن اولدی خالی.............. باقی احد اولدی لایزالی

ای طالب اگر دگیلسن اعما................... گؤر وعده کل من علیها

رفع اولدی حجاب ماسوی الله........................ القدرت و البقا لله

غیر اولدی هلاک وجه قالدی... محو اولدی بو بحره کیم کی دالدی

چون مومنه مومن اولدی مرآت............... مراتینا باخ اوندا گؤر ذات

گؤرسن سنی کی نه جسم وجانسان..مقصودزمین وآسمان سان

آدمده  تجلی  قیلدی  الله............... قیل آدمه سجده اولما گمراه

شیطان لعینه اویما زینهار................. اونون سؤزونه اینانما ای یار

اویخودان اویان کی محشر اولدی..... گؤر نئجه زمانه پر شر اولدی

چالیندی قیامتین نفیری............... ای ساغر ائشیتمدین صفیری

مشرکدن ائدر موحدی فرق....... ای وای اونا کی ایشی اولا زرق

هم خاتم الینده اولا فرمان........... یعنی کی منم بوگون سلیمان

موسی منم اول عصا الیمده............ حقدن ازلی قیلینج بئلیمده

فضل ایستریسن حقیقته وار..... سعی ایله بو ایشده قالما زینهار

سؤیلر بو کیتابتی نسیمی..................من سر کلام حق نعیمی

الحق بو نسیمی آیتیندن................... گل اوخو بوگون نهایتیندن

الفاظ نسیمی گؤرنه جاندور.................. دریای محیط بحر کاندور

بو بحره دالیپ دور "نسیمی".......... یعنی کی ندیر زریله سیمی.

حکیم ابوالقاسم نباتی...

مصطبه عشقده باده و مینایه باخ/ساقی گولرنگی گور ساغروصهبایه باخ

حلقه ریندانه گل دیر موغان سئیرین ائت/اهل خرابات آرا مومن و ترسایه باخ

ذوق مئی عشقدن جوشا گلیب شیر تک/هی هی مستانی گور شورش و غوغایه باخ

شعشعه ی باده دن شمس اولوب منفعل/لمعه جام بلور هاله اولوب آیه باخ

نغمه چنگ و رباب شاهد شمع و شراب/همهمه سازی گور زمزمه نایا باخ

بولبول طبعیم یئنه اؤزگه نوا باشلاییب/ دئر کی گول اولموش خزان بو خبر وایا باخ

غم یئمه شاد اول کونول اولما بو سوزدن ملول/صبر ائله سن بیر زمان قدرت مولایا باخ

امرینه موشگول دگیل کم ائده پیر و جوان/ ائیله گوزوم اعتقاد بیرجه زولیخایا باخ

چکدی سوزون رشته سین بیر بت لیلی خرام/ سالدی منی چوللره آه بو صحرایا باخ

آی سنی تانری یئنه ائتمه پریشان منی/ بیرده منه سؤیلمه زولف چلیپایا باخ

هیچ و عبث کونلومو ائتدی بو سوزلر تباه/ آخیر اولوب حاصلیم غم یوکو سئودایا باخ

اینجیمه دور چال قلم من سنه قوربان اولوم/قویما سوزو ناتمام طعنه اعدایا باخ

یوخسا یورولدون مگر ایلقا حله هارداسان/مسجد اقصی دی بو عرش معلایا باخ

قورخما دگیل اژدها بالله عصادیر عصا/موسی عمران کیمی سن ید بیضا یا باخ

برق صفت قیل گوذر جمله حجاباتدان/ فوق ثریا یا چیخ منظر اعلایا باخ

شاه عرب لافتی وئرسه مورادیم اگر/ نظم دررباری گور گوهر انشایا باخ

کلبه احزانیمیز اولدو منور یئنه/ آچ گوزون ای بینوا یار مه آسایا باخ

زولف شکن در شکن طره پرپیچ و خم/ناوک مژگانی بیر گوزله او شاخ یایا باخ

چوخدا سوزو آشکار ائتمه دانیش پرده ده/سنده حیا یوخ مگر عاشق رسوایا باخ

نقطه خالین یئنه سالدی منی حیرته/ منده داخی نطق یوخ کلک شکر خایا باخ

طائر فیکریم یئنه همپر سیمرغ اولو.ب/ سئیر قیلار قافده بچه عنقایا باخ

داغلارا سال هوی های سسله ده مجنون هارای/عاشق دیوانه گل هودج لیلایا باخ

جانی نثار ائتمه دین یارا"نباتی" فقیر/ ایندی بو غمخانه ده ها شب یلدایا باخ.



حکیم ابوالقاسم نباتی...

مصطبه عشقده باده و مینایه باخ/ساقی گولرنگی گور ساغروصهبایه باخ

حلقه ریندانه گل دیر موغان سئیرین ائت/اهل خرابات آرا مومن و ترسایه باخ

ذوق مئی عشقدن جوشا گلیب شیر تک/هی هی مستانی گور شورش و غوغایه باخ

شعشعه ی باده دن شمس اولوب منفعل/لمعه جام بلور هاله اولوب آیه باخ

نغمه چنگ و رباب شاهد شمع و شراب/همهمه سازی گور زمزمه نایا باخ

بولبول طبعیم یئنه اؤزگه نوا باشلاییب/ دئر کی گول اولموش خزان بو خبر وایا باخ

غم یئمه شاد اول کونول اولما بو سوزدن ملول/صبر ائله سن بیر زمان قدرت مولایا باخ

امرینه موشگول دگیل کم ائده پیر و جوان/ ائیله گوزوم اعتقاد بیرجه زولیخایا باخ

چکدی سوزون رشته سین بیر بت لیلی خرام/ سالدی منی چوللره آه بو صحرایا باخ

آی سنی تانری یئنه ائتمه پریشان منی/ بیرده منه سؤیلمه زولف چلیپایا باخ

هیچ و عبث کونلومو ائتدی بو سوزلر تباه/ آخیر اولوب حاصلیم غم یوکو سئودایا باخ

اینجیمه دور چال قلم من سنه قوربان اولوم/قویما سوزو ناتمام طعنه اعدایا باخ

یوخسا یورولدون مگر ایلقا حله هارداسان/مسجد اقصی دی بو عرش معلایا باخ

قورخما دگیل اژدها بالله عصادیر عصا/موسی عمران کیمی سن ید بیضا یا باخ

برق صفت قیل گوذر جمله حجاباتدان/ فوق ثریا یا چیخ منظر اعلایا باخ

شاه عرب لافتی وئرسه مورادیم اگر/ نظم دررباری گور گوهر انشایا باخ

کلبه احزانیمیز اولدو منور یئنه/ آچ گوزون ای بینوا یار مه آسایا باخ

زولف شکن در شکن طره پرپیچ و خم/ناوک مژگانی بیر گوزله او شاخ یایا باخ

چوخدا سوزو آشکار ائتمه دانیش پرده ده/سنده حیا یوخ مگر عاشق رسوایا باخ

نقطه خالین یئنه سالدی منی حیرته/ منده داخی نطق یوخ کلک شکر خایا باخ

طائر فیکریم یئنه همپر سیمرغ اولو.ب/ سئیر قیلار قافده بچه عنقایا باخ

داغلارا سال هوی های سسله ده مجنون هارای/عاشق دیوانه گل هودج لیلایا باخ

جانی نثار ائتمه دین یارا"نباتی" فقیر/ ایندی بو غمخانه ده ها شب یلدایا باخ.


حکیم سید ابوالقاسم نباتی:

<<حکیم سید ابوالقاسم نباتی>>(1192-1262ه.ق)در روستای خرم وسرسبز "اوشتوبون"در ولایت قراداغ از آذربایجان به دنیا آمده ودر همان جا دفع شده است.وی در علوم دینی وعرفانی تحصیلات عمیقی داشته وبه سه زبان تورکی وعربی وفارسی آثاری از خود بر جای گذاشته است.تحصیلات حوزوی ومراتب سیر وسلوک خودرادرتبریز به فرجام رسانیده ودر اردبیل به سلک مریدان"ناصر علیشاه اردبیلی"درآمده و درخانقاه سرخاب تبریز به"مجنونشاه قراداغی"معروف شده است.

دیوانهای تورکی و فارسی/رساله"عین العشق" وپاره ای از اشعار عربی وی دو قرن است که درمیان دوستداران عرفان اسلامی واغلب دراویش وعرفا دست به دست می گردد.اشعارش بسیار شورانگیز و عاری از هرگونه تعقیدات لفظی وسرشار از صنایع زیبای ادبی است.

دیوان تورکی حکیم نباتی به قلم "دکتر ح.م.صدیق/ نشر اختر"از شانزده بخش تشکیل شده که عبارتند از:

قصیده لر.غزللر.قوشمالار.گرایلیلار.بئشلیکلر.تجنیسلر.مستزادلارو...!

قصیده:

تا کی بنیاد ایلرم رخسار جاناندان حدیث

ائیله بیل کیم ایلرم گولزار جاناندان حدیث

توتدوغو ایشدن پشیمان اولدو چکدی آه سرد

ائیله دیم چون خیضره تا اول لعل خنداندان حدیث

ای سرشک لاله گون آماده اول گل کیم ائدر

خامه ی مشکین رقم زولف پریشاندان حدیث

دورما ای پیک صبا عشاقی احضارائت تمام

تا ائدم من درد عشقه ذوق درماندان حدیث

قوی قدم میدان عشقه جهد قیل مردانه وار

باشینی اورتایا سال ائت گوی وچوقاندان حدیث

عروه؛الوثقی کی دئرلر تار زولف یاریمیش

توت بو محگم رشته نی ائت گنج پنهاندان حدیث

غافیل اولما ناله شبگیر وآه صبحدن

واصل اول دلداره آز ائت شام هیجراندان حدیث

من کی می دن کوسموشم عفو ایله سن ساقی منی

کوفردور گر بیرده ائتسم راح وریحاندان حدیث

جومموشام دریای عشقه غوطه ور غواص تک

چکمیشم دم ائیلرم  بیر درّ غلطاندان حدیث

پرتو انوار حوسنون گورسه زاهد حق بیلیر

ترک ائدر فردوسی ائتمز حور و غلماندان حدیث

نقطه خالین خیالی لال ائدیبدیر نطقومو

کیم نه تقریب ایله قیلسین جوهر جاندان حدیث

عشق بازاریندا آنجاق حوسن گفتار ایستیرم

طبع گوهرباریم ائیلر ماه کنعاندان حدیث

بس کی خوگر اولموشام مهرولارین گفتارینه

لحظه- لحظه ائیلرم خورشید رخشاندان حدیث

بیر پری پیکر نیگارین وصفینی شرح ایلرم

ائتمنم من اوزگه لر تک خان و سولطاندان حدیث

ای دبیر نکته پرور طوطی شیرین زبان

دم به دم هو هو چکیب ائت صدر دوراندان حدیث

هادی راه حقیقت مرشد صاحب نظر

نقطه پرگار  عالم  بحر  عرفاندان     حدیث

خسرو شیرین و فرهادی نظامی دن سوروش

کیم " نباتی" دائم ائیلر شاه مرداندان حدیث.




طبقه بندی: اشعار، 
ارسال توسط ربابه ابراهیم زاده
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نظر سنجی
نظر دوستان ارجمند در مورد این مطالب چیست در صورتی که نظرتان گزینه ضعیف است چه پیشنهادی دارید





پیوند های روزانه
امکانات جانبی
blogskin

قالب وبلاگ

ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو